قصیدهٔ شمارهٔ ۱
ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانه رسوا را این دشت خوابگاه شهیدانست فرصت شمار
۴۲ شعر از پروین اعتصامی
ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانه رسوا را این دشت خوابگاه شهیدانست فرصت شمار
شالوده کاخ جهان بر آبست تا چشم بهم بر زنی خرابست ایمن چه نشینی درین سفینه کاین بحر همیشه در انقلابست افسونگر چرخ کبود هر شب در فکرت افسون شیخ و شابست ای تشنه مرو کاندرین بیابان گر
آنکس که چو سیمرغ بی نشان است از رهزن ایام در امان است ایمن نشد از دزد جز سبکبار بر دوش تو این بار بس گران است اسبی که تو را می برد به یک عمر بنگر که به دست که اش عنان است مردم کشی
اگرچه در ره هستی هزار دشواریست چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست به پات رشته فکندست روزگار و هنوز نه آگهی تو که این رشته گرفتاریست بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی که گرگ را ز ازل پیشه مردم
عاقل از کار بزرگی طلبید تکیه بر بیهده گفتار نداشت آب نوشید چو نوشابه نیافت درم آورد چو دینار نداشت بار تقدیر به آسانی برد غم سنگینی این بار نداشت با گرانسنگی و پاکی خو کرد همنشینان