قصیدهٔ شمارهٔ ۸
پروین اعتصامیای عجب این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه این دره چراگاه نیست
ای بره این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر میکنی
رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی بچاه
این گنه تست نه حکم قضاست
لقمه سالوس کرا سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد بینواست
