غزل شمارهٔ ۱
زهی طراوت حسن و کمال نور و صفا که از جمال تو بیناست چشم نابینا کدام خوب علم گشت در جهان به وفا تو از مقوله خوبان عالمی حاشا بهار عشق دل از دیده مبتلا گردید هر آن وفا که توبینی بلاس
۹۴ شعر از رضیالدین آرتیمانی
زهی طراوت حسن و کمال نور و صفا که از جمال تو بیناست چشم نابینا کدام خوب علم گشت در جهان به وفا تو از مقوله خوبان عالمی حاشا بهار عشق دل از دیده مبتلا گردید هر آن وفا که توبینی بلاس
کسی که در رهش از پا و سر خبردار است نه عاشق است که در بند کفش و دستار است غمی به گرد دلم جلو ه گر شده که از آن غباری ار بنشیند بر آسمان بار است بدیگران ببر ای باد بوی نومیدی که در
چشم من چون به روی او باز است در ندانم که بسته یا باز است خاک فرسوده دیده و گوش است لیک خاموش حرف و آواز است تو در گفتگو ببند و ببین که چه درها بروی دل باز است کله خشک جام جمشید است
مهر بر روی یار باخته رنگ است ماه پس از حسن آن نگار به تنگ است روز فراقت شدیم دست و گریبان روی فراغت ندیده ایم چه رنگ است دل که فروغی ز نور عشق ندارد نیست دگر دل کلیسیای فرنگ است نا
چو در دور لبش تقوی حرام است خدایا دور میخواران کدام است چه گویم از حدیث زلف و رویش چو مشرق مظهر هر صبح و شام است یکی صیاد در دامم فکندنست که فارغ هم ز صید و هم ز دام است یک آهنگ اس