غزل شمارهٔ ۳۳
رضیالدین آرتیمانیدر روی تو دل به ما نمیمٰاند
در راه تو سر ز پا نمیمٰاند
برقع ز جمٰال اگر براندازی
یک خرقه پارسا نمیمٰاند
گر جلوه چنین کنی تو یک زاهد
در گوشه انزوا نمیمٰاند
گر نیم تبسم از لبان ریزی
یک خاطر مبتلا نمیمٰاند
یا رب تو چه قبله ای که در طوفت
یک حاجت ناروا نمیمٰاند
آیم چو برت که مدعا گویم
صد حیف که مدعا نمیمٰاند
ای عشق که سوزیم به کام دل
کام تو ز اژدها نمیمٰاند
آغشته به خاک و خون شهیدان را
کوی تو ز کربلا نمیماند
ای ماه اگر به او تو مانندی
او هیچ بتو چرا نمیمٰاند
گر جان برود چه غم فدای او
آخر غم او به ما نمیمٰاند
جان رفت و برفت از سرم سوداش
بیگانه به آشنا نمیمٰاند
خوش باش بدوستان که این بستان
پیوسته به این هوا نمیمٰاند
می خور دمی و غنیمتی بشمر
کاین نغمه به این نوا نمیمٰاند
گویی که رسی به مرگ از هجرم
هجر تو ز مرگ وا نمیمٰاند
رندی که نمانده هیچ در جایی
درمانده به هیچ جا نمیمٰاند
ای آنکه نشان کوی او پرسی
آنجاست که سر ز پا نمیمٰاند
گفتی که بیا اگر جگر داری
آنجا جگری به ما نمیماند
زنهار مگوی از رضی حرفی
کان هیچ به حرف ما نمیمٰاند
