شمارهٔ ۲۶
شاد زی با سیاه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و باد ز آمده شادمان بباید بود وز گذشته نکرد باید یاد من و آن جعدموی غالیه بوی من و آن ماهروی حورنژاد نیک بخت آن کسی که داد و بخورد شو
۱۲۹ شعر از رودکی سمرقندی
شاد زی با سیاه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و باد ز آمده شادمان بباید بود وز گذشته نکرد باید یاد من و آن جعدموی غالیه بوی من و آن ماهروی حورنژاد نیک بخت آن کسی که داد و بخورد شو
جهان به کام خداوند باد و دیر زیاد بر او به هیچ حوادث زمانه دست مداد درست و راست کناد این مثل خدای ورا اگر ببست یکی در هزار در بگشاد خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد که گاه مردم شادا
چهار چیز مر آزاده را ز غم بخرد تن درست و خوی نیک و نام نیک و خرد هر آنکه ایزدش این هر چهار روزی کرد سزد که شاد زید جاودان و غم نخورد
از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد گر خوار کند مهتر خواری نکند عیب چون بازنوازد شود آن داغ جفا سرد صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش گر خار براندیشی
به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را کسی که دام کند نام نیک از پی نان یقین بدان تو که دام است نانش مر جان را