رباعی شمارهٔ ۱
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را وآگاهی نیست مردم بیرون را الا مگر آن که روی لیلی دیده ست داند که چه درد می کشد مجنون را
۱۴۶ شعر از سعدی شیرازی
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را وآگاهی نیست مردم بیرون را الا مگر آن که روی لیلی دیده ست داند که چه درد می کشد مجنون را
هشیار سری بود ز سودای تو مست خوش آن که ز روی تو دلش رفت ز دست بی تو همه هیچ نیست در ملک وجود ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست
گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم چه خوشتر ازان که پیش دستت میرم دل با تو خصومت آرزو می کندم تا صلح کنیم و در کنارت گیرم
آن دوست که دیدنش بیاراید چشم بی دیدنش از گریه نیاساید چشم ما را ز برای دیدنش باید چشم ور دوست نبینی به چه کار آید چشم
آن رفته که بود دل بدو مشغولم وافکنده به شمشیر جفا مقتولم بازآمد و آن رونق پارینش نیست خط خویشتن آورد که من معزولم