شمارهٔ ۵
مگر آسان شود به یاری بخت ورنه دشوار می نماید کار

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
مگر آسان شود به یاری بخت ورنه دشوار می نماید کار
دیدم کنار خویش تهی از نگار خویش من بی نگار خویش نخواهم کنار خویش چشمم نگار کرد کنار مرا به خون چون در کنار خویش ندیدم نگار خویش تا غمگسار خویش لقب کردمش زعشق جز غم ندید جان من از غ...
گر مرا سودای آن یار کمانکش نیستی دل ز تیر غمزگان او چو ترکش نیستی شادی از دیدار من پنهان نگشتی چون پری گر دلم در بند آن حور پری وش نیستی گر نه خوار از عشق او چون خاک پیش بادمی مر م...
خواجه را با همه زفتی هوس مدح خود است بر لب خوک چه جای هوس بوسه بود این حماقت چه عجب باشد از آن ریش بزرگ هر که را ریش بزرگ است خرد کوسه بود
هر چند بود مردم دانا درویش آخر بود از توانگر نادان بیش آن را نبود جاه چو مالش شد بیش وین شاد بود همیشه از دانش خویش
چو دیده دید بر آن روی آبدار آتش دوید بر سرم از عشق آن نگار آتش گر اتفاق نباشد میان آتش و آب چگونه گشت بر آن عارض آبدار آتش ز عشق عارض او غمگسارم آتش است بران گری که گرفته است غمگسا...
به جان و دل ترا باشم چه باشد گر مرا باشی ز جان و دل جدا باشم چو از چشمم جدا باشی زوال پادشاهی را ستم کردن سبب باشد مکن بر دل ستم هرگز چو بر دل پادشا باشی تمامی داد دل باشد به دلبر ...
آدمی از برای لذت خویش زندگانی دراز می خواهد لیکن آن کس که زندگانی داد داده خویش باز می خواهد
تا کرد مرا گذر سماع تو به سمع ماننده شمع آتشینم دم و دمع از تاب و تپش که از تو من دارم جمع از جمله هر صدی یکی دارد شمع
ستم کردست بر جانم سر زلف ستمکارش نبینم جز جفا شغلش ندانم جز جفا کارش اگرچه با ستمکاران نیامیزند جان و دل مرا آرام جان آمد سر زلف ستمکارش نخرد کس بلای جان و زلفین بلا جویش بلای جان ...
نگارا صد هزاره گر دلستی نشان عشق تو بر هر دلستی سه بوسه زان دو لب دادی به یک دل دریغا گر تنم یکسر دلستی کنون از بی دلی بی بوسه ماندم خوشستی گر مرا دیگر دلستی بگیرندی مرا در تهمت دل...
چو راه جوانی سپردم به فسق به پیری ره توبه باید سپرد مخند از جوانی که با فسق زیست بر آن پیر بگری که بی توبه مرد
بی روی تو ای رشک گل و طیره باغ از لاله و گل نه عیش بینم نه فراغ چشمم ز تو گر نگرید از حسرت و داغ پس چشم که گرید ای مرا چشم و چراغ
رویت از روم نشان دارد و زلفت زحبش نکند عیش مرا جز حبش و روم تو خوش خانه من ز جمال تو چو فردوس شده است خانه فردوس شود با صنم حورا فش آتش عشق توام کرد پرستنده خویش ای همه آب جهان بند...
گر نه ز رقیب ناخوشستی با خلوت او مرا خوشستی گر جمله بلا ز عشق بودی حقا که همه بلا خوشستی گر نه ز جفا جدایی افتد از دوست مرا جفا خوشستی مردم ز وفا رسد به مقصود ور نه چه سبب وفا خوشس...
به ماتم نشستی به مرگ زنت از این پس به مرگ تو ماتم بود زنت مرد چون تو نمیری همی چه مردی بود کز زنی کم بود
آن باده که من کشیدم از جام فراق اینک ز فراق اوست ایام فراق تا چند تپم چو مرغ در دام فراق سیر آمدم از شنودن نام فراق
شکر بارد همی از ناردانش قمر تابد همی از گلستانش شکر طعم و قمر نور است طبعم همه ساله ز وصف این و آنش کمر بر خیزران بسته ندیدی یکی برخیز و بنگر در میانش زمانه رستخیز آورد بر من ز عشق...
مکن از من حذر ای بی معنی پرده من مدر ای بی معنی مکن اندر غم آن زلف چو شب شب من بی سحر ای بی معنی کار من نیست به جز خوردن غم غم کارم بخور ای بی معنی چند از این عهد بد ای بی حاصل چند...
به برنایی چنان بردم گمانی که گر دلبر نیابد دل بمیرد کنون چون روز پیری روی بنمود همی از روی دلبر دل بگیرد
ای تعبیه حسن تو جوق از پس جوق وز شهد و شکر برده لبت لذت و شوق دایم به سر کوی تو گردم پر شوق در گردن خود چو قمری از زلف تو طوق
در شد چمن باغ به دیبای ملمع پیروزه گل گشت به یاقوت مرصع گر باغ نه روم است و نه بغداد چرا شد پر اطلس واکسون ز دبیقی و ملمع در جلوه نگه کن به عروسان بهاری بر پشت و سر از سبزه و گل چا...
به هنر فخر کن مکن به گهر نه همه فخر از آب و گل باشد زنده ای کو به مرده فخر کند نه همانا که زنده دل باشد
ای خواب شبم برده به زلف شب رنگ با چشم چو آهو چه کنی کبر پلنگ پشت و دلم از بس که جفا کردی و جنگ چون زلف تو گوژ گشت و چون چشم تو تنگ