شمارهٔ ۸۰
چو شمشیرم اندر نیام هنر به قیمت بلند و به گوهر تمام سزد گر نظیرم نیابد فلک نگنجد دو شمشیر در یک نیام

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
چو شمشیرم اندر نیام هنر به قیمت بلند و به گوهر تمام سزد گر نظیرم نیابد فلک نگنجد دو شمشیر در یک نیام
تا غایبی از چشم من ای بینایی کرده ست مرا غیبت تو سودایی از من خرد و خواب و دل و دانایی غایب شده گیر اگر تو حاضر نایی
ای قامتت قیامت سرو چمن شده زلفین تو به بوی چو مشک ختن شده هم قامتت چو صورت تو گشته دلفریب هم زلف تو چو وعده تو پر شکن شده از شرم روی و قد تو ای ماه ماه و سرو این بر فلک گریخته آن ب...
به روز از بیم دشمن شاد گشتن غم دل پیش کس گفتن نیارم ز بیم خواب بد دیدن به شب ها اگر خوابم بود خفتن نیارم
با چرخ مدور به جفا مقرونی وز ماه منور به جمال افزونی ای ماه مگر دایره گردونی کز دایره مراد من بیرونی
ای زرخسار تو در دی تازه گلزار آمده با بهار تو بهار نو پدیدار آمده از بهار چهره تو وزگل رخسار تو دل چو بلبل وقت گل در ناله زار آمده عشق من در خوردن آن گلزار و رخسار آمده است این جما...
خوش است باده که باشد یکی حریف ظریف ظریف نیست حریفی که بشمرد نفسم چنین حریف طلب کن چو یافته نشود بیار باده که من خود حریف خویش بسم
عشقت ز بس که شعبده پیدا کند همی دل را در آرزوی تو شیدا کند همی آزرده ام همیشه من از اشک چشم خویش از بس که راز عشق تو پیدا کند همی خشنودم از خیال تو کز صورت رخت با چشم من حکایت حورا...
قوتم با نام برنایی برفت بار ضعف از وام پیری می کشم نیستم یک لحظه بی رنج خمار تا شراب از جام پیری می کشم
نباشی یک زمان از عشق خالی که دایم در بلای زلف و خالی کرا در سر خرد باشد ندارد سر از سودای زلف و خال خالی همی تا عارض چون بدر بینی به گوژی و نزاری چون هلالی به قد چون الف تا دل سپرد...
بودم از روز جوانی هر نفس در لذتی زان چنین در حسرت روز جوانی مانده ام لذتی از زندگانی نیست در پیری مرا زانکه در بیم زوال زندگانی مانده ام
صحن چمن که خرم و زیبا شود همی چون درج در و رزمه دیبا شود همی زیباتر است عشرت و خرم تر است عیش تا باغ و سبزه خرم و زیبا شود همی باغ از در تنعم و نزهت شود همی راغ از در نشاط و تماشا ...
گر کف پای تو را ز عشق ببوسم تا نکند بسدین لب تو فسوسم روزی صد ره دو زلف غالیه بارت پای تو بوسند من کیم که نبوسم
ای زلف یار من زرهی یا زره گری یا پیش تیره غمزه دلبر زره وری هرگز زره ز ره نبرد هیچ خلق را گر تو زره گری به زره چون زره بری نشنیده ام که هیچ زره زهره پرورد بر روی آن صنم زره زهره پر...
گر خدمتی نویسم و ننویسم ور مدحتی فرستم و نفرستم بعد از خدای هر که بود جز تو نزدیک من بت است که بپرستم
اگر به صورت روی تو آفتابستی همه بنای شب از روی او خرابستی ز کبر و عجب زمانی نتابدی بر خلق گر از جمال تو جزوی در آفتابستی ور آفتاب خبر داردی زصورت تو ز شرم روی تو پیوسته در نقابستی ...
تا نمودی عارض چون لاله ام همچو بلبل با خروش و ناله ام لیکن اندر گفتن اسرار خویش خامشم گویی زبان لاله ام
نیسان نسیم باغ معنبر کند همی کز خاک سوده بیضه عنبر کند همی باد صبا وزید و هوا و دماغ را پر عنبرین صبای معنبر کند همی لاله نشانی از لب جانان دهد همی سوسن حکایت از بر دلبر کند همی گو...
از بلخ تا به ترمذ اسبیم وعده کردی چون بی خبر درآیم دانی چه گفته باشم در هر دو گامی از ره چون خر به سر درآید با خر به سر درآیم دانی چه گفته باشم
نیکوی بر توست عاشق دیگران بر نیکوی نیکوی بد خو کند معذوری اندر بدخوی من که بر تو عاشقم با من نسازی پس مساز همچنین با نیکوی کت عاشق آمد نیکوی کار شیران ناید از آهو و بر من عشق تو حش...
بزرگ آل پیمبر بزرگ حادثه ای که چون تویی بود اندر کف زمانه زبون مقر عز تو ترمذ ز درد رفتن تو همی بگرید و آنک سرشک او جیحون اگر دو دیده من در غمت نه خون گرید حرام باد مرا نان و نعمت ...
مال و جمال و بی غمی و صحت و شباب عشق و وصال و خرمی و عشرت و شراب شغلی بود به وجه و نشاطی بود به شرط عیشی بود به رسم و مرادی بود صواب اینها همه خوشند ولی نزد عاقلان آن است عیبشان که...
زبس گل که در باغ ماوی گرفت چمن رنگ ارژنگ مانی گرفت صبا نافه مشک تبت نداشت جهان بوی مشک از چه معنی گرفت مگر چشم مجنون به ابر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت رخ سوسن سیم سیما ز نو...
ننویسی جواب نامه من نامه من نیرزدت به جواب ای عجب فضل تو روا دارد کز لب تشنه بار گیرد آب