شمارهٔ ۹
جانا لب و غمزه تو نوش و نیش است زان روح به راحت است و زین دل ریش است زان غمزه و لب که دلبریشان کیش است هر چند که رنج هست راحت بیش است

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
جانا لب و غمزه تو نوش و نیش است زان روح به راحت است و زین دل ریش است زان غمزه و لب که دلبریشان کیش است هر چند که رنج هست راحت بیش است
مشک است توده توده نهاده بر ارغوان زلفین حلقه حلقه آن ماه دلستان زان توده توده توده مشک آیدم حقیر زین حلقه حلقه حلقه تنگ آیدم جهان چون قطره قطره آب لطیف است عارضش وز نور شعله شعله ن...
نیست ممکن که به وصل تو رسد کس به شتاب چه کنم صبر کنم تا به مدارا برسد وعده بوسه ز امروز به فردا فکنی وای من گر نرسد بوسه و فردا برسد بوسه ای را لبت از من به دلی قانع نیست قصد جان ک...
قهرت چو فرو بارد در معرکه سطوت از بید کشد خنجر وز غنچه کند پیکان
ای زلف دلبر من دلبند و دلگسلی گه در پناه مهی گه در جوار گلی گر در پناه مهی چون چرخ بد چه کنی ور در جوار گلی چون خار دل چه خلی بر گل همی گذری بر مه همی سپری دل را همی گسلی وز دل نمی...
ای دو چشم اجل به تو نگران چند خندی زگریه دگران لقب تو چه سود صدر اجل چون اجل هست سوی تو نگران اجل از تو کران نخواهد کرد گر بگیری جهان کران به کران چند نازی که معتبر شده ام بنخواهند...
گر نه بر آن روی چو دیباستی عاشقی و عشق نه زیباستی دیبه اگر روی تو را ماندی بس دل من عاشق دیباستی گرنه ز من مهر تو بردی شکیب دل به هوای تو شکیباستی بنده خاکت زسویدای دل کی شدمی گرنه...
دل من مهر آن گزید که او بسته دارد میان به کینه من من زدشمن چگونه پرهیزم دشمن من میان سینه من
بهار لاله رخساری نگار سرو بالایی گل و شمشاد زلفینی مه و خورشید سیمایی نگار و مه تو را خوانم بهار و گل تو راگویم که اینها عالم آرایند و آنها را تو آرایی به شب با ماه بازم عشق ازیرا ...
ز دشمنان کهن دوستان نوسازی به دست دیو بود عقل را گرو کردن ز مرده زنده شدن ممکن است و ممکن نیست ز دشمنان کهن دوستان نو کردن
زلف به شانه زنی و طره فشانی بس بود این فتنه را دلیل و نشانی فتنه برانگیختند طره و زلفت چون به لب این فتنه را فرو ننشانی راحت هر تن ز جان بود زچه معنی آفت تن گشته ای مرا و تو جانی گ...
اگر پیری مرا در خانه بنشاند بسا رنجا کز آن آسودم اکنون نبینم هر کرا طبعم نخواهد چو نیکو بنگری بر سودم اکنون
تنم به مهر اسیر است و دل به عشق فدی همه به گوش من آید زلفظ عشق ندی دلم فدا شد و چشمم ندید روی خلاص خلاص نیست اسیران عشق را به فدی ملاحت همه دنیا نگار من دارد عجب نباشد اگر بی وفاست...
شوم به بدرقه لا اله الا الله ز راه آخرت از خوف خاتمت ایمن بسند عفو گناه مرا به نزد خدای رسول و دوستی اهل بیت او ضامن
گر صد یک از جمال تو در مشتریستی او را زیک جمال تو صد مشتریستی گر فال مشتری چو تو فرخنده باشدی صد آفتاب چاکر یک مشتریستی آن حلقه های زلف تو گویی ز دلبری بر مه ز مشک حلقه انگشتریستی ...
در جهان تا کریم و مکرم بود از مدیحم تهی نبود دهان دهن من تهی از آن مانده ست کز کریمان تهی شده ست جهان
زهی زقد و رخت سرو و لاله را خجلی به سرو عقل ربایی به لاله دل گسلی به سرو برگذری سرو را بود خواری به لاله در نگری لاله را بود خجلی به باغ اگر نرسد سرو سرو را عوضی به راغ اگر ندمد لا...
سه چیز است آنکه نزدیک خردمند شود زان هرسه حاصل انس ایشان یکی باده است و دیگر دفتر علم سه دیگر صحبت یاران و خویشان
گر دل و دلبر مرا دایم به فرمان باشدی درد عشقم را از او صد گونه درمان باشدی بند صبر و درد عشق من نگشتی سست و سخت گرنه دلبر سخت جور و سست پیمان باشدی گر دلم در بند آن زلف پریشان نیست...
کردگارا کیسه ای دارم زسیم و زر تهی هر سبکساری مرا بر دل بدین دارد گران دیگران را کیسه ها دادی گران ازسیم و زر دیگران را همچو من کن یا مرا چون دیگران
ای به قامت چو سرو بستانی قیمت حسن خویش می دانی نیکویی را به روی معجزه ای دلبری را به زلف برهانی در حلاوت برادر شکری در لطافت برابر جانی دل نمازت برد که دلداری جانت سجده کند که جانا...
ثقه الدین دراز بادت عمر کوتهی را به رنج من ره کن عمر شکر ار دراز می خواهی به عطا عمر وعده کوته کن
کرا نیست دل در کف دلبری نیابد به کام دل از دل ری بر از دل به کام دل آن کس برد که دایم بود در برش دلبری ولیکن چه درمان که اندر جهان نماند همی دلبری در بری نگه کن بدان باغ دلبر که بو...
ای دل مشو از حال که از حال نگردد در گردش احوال زمانه دل مردان حالی که همی از فلک گردان زاید ساکن نبود بل چو فلک باشد گردان