شمارهٔ ۱۲
گیرم که تو را نعمت صد پرویز است بر آخور تو دویست چون شبدیز است تیزی مکن ار چه دولت تو تیز است کاین گردش روزگار شور انگیز است

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
گیرم که تو را نعمت صد پرویز است بر آخور تو دویست چون شبدیز است تیزی مکن ار چه دولت تو تیز است کاین گردش روزگار شور انگیز است
گویی به گرد روی تو آن زلف دلستان توده شده است عنبر تر گرد گلستان یا گرد مه ز مشک نهاده ست دام دل بر روی دل ربای تو آن زلف دلستان چون باغ حسن پر گل تو باغبان نداشت ایزد بر او زغالیه...
شعر است و بس که خواندن او نام مرد را مشهور شهر و شهره خلق جهان کند روزی هزار بار سر زلف بشکند ترسم به عهد و دوستی من همان کند دایم همی کنم لب شیرینش را صفت آخر به بوسه ای دل من شاد...
به مشغولی روزگار اندرون همی چشم دارم فراغ دلی به شب نور خورشید جویم همی شنیدی چو من هیچ بی حاصلی
ای زاقران چنانکه از قرآن قل هو الله و آیت الکرسی من زاقبال تو همی پرسم تو ز ادبار من نمی پرسی
ای شهاب دین به خدمت چند کرت آمدم هر که را گفتم که ممکن هست دیدن گفت نی خواستم تا از جمال بی همال و روی تو با سعادت جفت گردم بازگشتم جفت نی
ای خجل با روی و زلفت روز و شب مانده ام با روی و زلفت در عجب رویت از روز است یا روز از رخت شب ز زلف توست یا زلفت ز شب کرده ای از روی روزی مختصر یا سر زلفت شبی شد منتخب روز را ازلاله...
باد سحری طرب فزاید غم از دل غمکشان زداید بادی که به صبحدم برآید بی باده مرا طرب فزاید دل در بر من بدو شتابد جان در تن من بدو گراید گر جان برمش به هدیه زیبد ور دل دهمش به تحفه شاید ...
آرزومندی من خدمت و دیدار تو را چون جفای فلک و محنت من بسیار است تن من کز تو جدا ماند به نزد همه خلق چون جهان پیش دل و چشم تو بی مقدار است دلم از فرقت تو تنگ چو چشم مور است عیشم از ...
روز از رخ تو به روشنایی پیوست شب تیرگی از زلف تو آورد به دست زان کرد مرا عشق شب و روز تو مست کز لشکر روز خود نمی دانم رست
ای لعل فتنه بر لب چون ناردان تو اشکم ز حسرت تو چو در دهان تو از فربهی و لاغری رنج و صبر من نسبت همی کنند سرین و میان تو بیگانه وار می کنی از مهر من کنار من مانده در میان غم بی کران...
کهتر و مهتر از وضیع و شریف همه از روزگار رنجورند دوستان گر به دوستان نرسند اندر این روزگار معذورند ترکان تو وشاق خورشید شمشیر زن وفلک سوارند در بزم چو لاله دلگشایند در رزم چو شیر پ...
آسمانی است فروزنده به رایی صایب آفتابی است درفشنده به عزمی ثاقب تحفه صدر نبوت شرف دین خدا بومحمد حسن بن علی بوطالب چون قدر هیبت او بر همه اعدا قاهر چون قضا حشمت او در همه معنی غالب...
می خوارگان که باده ز رطل گران خورند رطل گران ز بهر غم بی کران خورند رطل گران برد ز دل اندیشه گران درخور بود که باده ز رطل گران خورند در باده رنگ عارض معشوق دیده اند رطل گران به قوت...
ای خسرو ملوک و جهان دار چیره دست سلطان شرق و غرب و خداوند هر که هست با دولت جوان تو دهر خرف جوان با همت بلند تو چرخ بلند پست نه دیده ملوک چو تو شهریار دید نه بر سریر ملک چو تو پادش...
ای بی تو نخفته من شبی خواب دوست بی خوابی چشم من ز خوش خوابی توست در چشم من از عشق تو بی خوابی رست تا آب دو دیده خوابم از دیده بشست
نماز شام چو صحبت بریدم از ماوی بریده گشت طریق سلامم از سلمی به عزم ره سه مسافر موافقت کردیم مه از سپهر و شب از مشرق و من از ماوی چو بخت بر لب جیحون فکند رخت مرا به هم شدند سه جیحون...
سخنوران که تو را درسخا سحاب نهند همی ثنای سخای تو بر سحاب کنند زمانه غرقه طوفان سیم و زر گردد گر اختران ز سخای تو فتح باب کنند
جور از این برکشیده ایوانست که بر او مشتری و کیوانست دم سردی که برکشد مردم هم از این برکشیده ایوانست آدمی را ز دور این ایوان جور انواع و رنج الوانست گرچه گه سعد و گاه نحس دهد ورچه گ...
گرچه رخش همیشه حکایت ز مه کند مه چون جمال صورت او دید خه کند تا برمه دو هفته ز دیبه کله نهاد مه با فلک همی گله آن کله کند گر عارضش به نور کند روز را سپید شب را همیشه ظلمت زلفش سیه ...
ای شرف دین حق و نصرت اسلام تحفه امت تویی ز صدر نبوت عالمیان را سلاله ای ز پیمبر آدمیان را خلاصه ای ز مروت حاکم عدلی که در میان خلایق حکم مروت کنی به شرع فتوت تنگ نهادست طول و عرض ج...
برخاست دلم چو دوست عهدم بشکست گفتم نشوم عاشق و بنشینم پست ناگه برسید عشق آن نرگس مست اندر دل برخاسته من بنشست
گر مرا سودای عشق آن دهن کمتر شود جان من کم رنج بیند درد من کمتر شود با چنان حسن و لطافت با چنان بالا و لب سخت نادر باشد ار سودای من کمتر شود
دولت سلطان ما فرمان یزدان آمده ست هر چه سلطان خواست زین دولت همه آن آمده ست هر زمان یزدانش عز نو دهد در مملکت تا سر تیغش معز دین یزدان آمده ست از سلاطین جهان هرگز نیامد در وجود هیچ...