شمارهٔ ۲۴
رخ تو روز منیر است و زلف تو شب داج برید صبر مرا تیغ عشقشان اوداج منم که روز منیرم زمان زمان گیرد ز عشق روز منیر تو گونه شب داج چو حاجبان سر زلفت سیاه پوشیده ست چو خسروان دل و صبرم ...

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
رخ تو روز منیر است و زلف تو شب داج برید صبر مرا تیغ عشقشان اوداج منم که روز منیرم زمان زمان گیرد ز عشق روز منیر تو گونه شب داج چو حاجبان سر زلفت سیاه پوشیده ست چو خسروان دل و صبرم ...
هر گه که گل لعل بخندد به چمن بر جز جام می لعل نشاید به دهن بر من جامه گر از جور غم عشق دریدم گل جامه ز جور که دریده است به تن بر فریاد کند هر که به بیداد در افتد فریاد ز رعد آمد و ...
اکنون که خصومات همه اهل زمانه بر رای تو مقصور شد از روی حکومت یک راه حکم باش میان من و گیتی باشد که ز من قطع کند دست خصومت
در تو نگرم که هر که در تو نگرد گر دل نبرد رنگ غم از دل ببرد می با تو خورم که هر که می با تو خورد از راه ملامت به سلامت گذرد
نه وعده و نه پیام و نه نامه و نه رسول بدین دلیل نباشد مرا امید قبول امید وصل تو دارم همی و حاصل نیست زفرقت تو امید مرا امید حصول
آزر و مانی که صورتهای دلبر کرده اند نی رخ چون ماه و نی زلف چو عنبر کرده اند عنبرین گیسوی و مه دیدار آن دلبر مرا بی نیاز از صورت مانی و آزر کرده اند نرگسش چشم است و سروش قد و خوبان ...
ای دو لب تو ز شهد خوشتر زندان توام ز مهد خوشتر بدخو مشو و تبه مکن عهد خوی خوش و حسن عهد خوشتر گر وصل تو را به جهد یابم کاری نبود ز جهد خوشتر ور شهد خوش است گو همی باش بوس تو مرا ز ...
قدر مردم سفر پدید کند خانه خویش مرد را بند است تا به سنگ اندرون بود گوهر کس چه داند که قیمتش چند است
تا بر سر من قیامت عشق رسید چشمم اثر سلامت عشق ندید از بس که دلم غرامت عشق کشید شد بر دو رخم علامت عشق پدید
حسامش را لقب داده ست نصرت برآید آب رنگ و آتش افشان که رنگ آب دارد در نمایش ولکین آتش افشاند به میدان
خوبی به روی خوب تو اقرار می کند عقل از نهیب عشق تو زنهار می کند دل را دل چو سنگ تو آزار می دهد دم را دهان تنگ تو افگار می کند خوشتر ز جان و عمری و از خواب خوش مرا آن چشم نیم خواب ت...
همه مقصود ما شد راست امروز که آن مقصود دل با ماست امروز گر آراید بهار نو جهان را جهان را روی او آراست امروز دلم دی وصل او حاجت همی خواست رواگشت آنچه دی می خواست امروز چو فر روی او ...
هیچ نعمت چو زندگانی نیست به خوشی نزد هر که جانور است منم آن کس که زندگانی من بی تو از روز مرگ تلخ تر است
هجر تو وباست هر کجا بر گذرد زو پرده عمر و زندگانی بدرد چشمم به لبت همیشه زان می نگرد گویند که یاقوت وبا را ببرد
چو تو هرگز نبوده ست و نباشد جوان بخت و سخی طبع و سخندان همی احسان کنی با خلق دایم از آن کرده ست ایزد با تو احسان همی داری عزیز آزادگان را زبهر آن عزیزت کرده یزدان خداوندا اگر چه پی...
گر ز جفا دوست پشیمان شود کار من از عشق به سامان شود صبر کنم گرچه جفا می کند آخر از آن کرده پشیمان شود مذهب خوبان ز جفا نگذرد او سپس مذهب ایشان شود حال من از عشق پریشان کند چون سر ز...
آورد به ما بلبل عاشق خبر گل جز بلبل گل دوست که داند خطر گل هر چند که در گل همه خوبی و خوشی هست بی مل نه همانا که خوش آید خبر گل زان قطره شبیگر که بر شاخ گل افتاد چون تاج شهان گشت ز...
حرمت تو حسبی و نسبی است حرمت نعمتی و مالی نیست در دو صد شهر یکی نیست چو من یک ده از بیست چو او عالی نیست
تا باد عتاب تو به من روی نهاد بی جرم مرا چو خاک برداد به باد تا کرد دلم زاتش عشقت فریاد از هر مژه ایم جوی آبی بگشاد
تیرت به گاه زخم چوپوید به سوی خصم کلکت به وقت مهر چو جنبید در بنان این داعی استپای امل را به کوی دل وان هادی است دست اجل را به سوی جان آرش اگر بدیدی تیر و کمانت را نشناختی ز بیم تو...
این پری رویان که با زلف پریشان آمدند آدمی را اصل و فرع فتنه ایشان آمدند عاشقان را با سر کار پریشان کرده اند تا به میدان با سر زلف پریشان آمدند از رخ رنگین قرین آذر برزین شدند وز لب...
رونق گرفت کار می از روزگار گل خوبی و دلبری است همه کار و بار گل لطف رحیق یافت مزاج می لطیف آب عقیق برد رخ آبدار گل هر در که ریخت دیده من در فراق یار آورد ابر و کرد سراسر نثار گل می...
تو را که فضل و هنر هست و بخت و دولت نیست درست شد که گنه مر زمانه را نه تو راست اگر چه حسن ادب داری و جمال هنر چه فایده که دو چشم زمانه نابیناست
روی تو روایت همه از نور کند حسن تو حکایت همه از حور کند وصل تو مرا ز خویشتن دور کند تا مشک مرا به رنگ کافور کند