شمارهٔ ۳۶
آن بت که همی وعده مجازی دارد بردن دل و جان من به بازی دارد شب های مرا دراز کرده ست زعشق آری شب عاشقان درازی دارد

شرفالادباء شهابالدین ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (کشته شده به سال ۵۴۶ هجری قمری) از شعرای عهد سلجوقی و خوارزمشاهی بود. اصل وی از ترمذ بود و شاعری او هم در آن شهر شروع شد. ولی بعدها در نواحی دیگر مانند مرو، بلخ و خوارزم روزگار گذرانید و به مدّاحی سنجر پرداخت. سنجر او را به رسالت نزد اتسز خوارزمشاه فرستاد. او چندی در خوارزم ماند و اتسز را مدح گفت. اتسز توطئهای برای قتل سنجر ترتیب داده بود. ادیب صابر از آن آگاه شد و سنجر را مطلع کرد و نقشهٔ اتسز باطل گردید. به همین دلیل اتسز دستور داد او را در رود جیحون غرق کردند.
آن بت که همی وعده مجازی دارد بردن دل و جان من به بازی دارد شب های مرا دراز کرده ست زعشق آری شب عاشقان درازی دارد
ای زلف تو چون وعده وصلت به درازی خوبیت حقیقت بود و وعده مجازی دلداری و دل را زسر عشوه فریبی جانانی و جان را همه در وعده گدازی ابروی بطاق تو دو محراب نماز است لیکن سخنت نیست گه وعده...
سرو سیمینی و سیمین سرو را یاقوت بار جزع من بی سیم و بی یاقوت تو یاقوت بار گرنه قوت از دیده یاقوت بار من گرفت پس چرا آورد سیمین سرو تو یاقوت بار سرو و یاقوتت چو قوت از دیده من یافتن...
ای شب تاری غلام موی تو روز روشن پیشکار روی تو چاکر روز و شبم تا روز و شب نایبند از روی تو وز موی تو بنده موی تو دل های جهان بنده یک مویم از گیسوی تو از دو چشمم جوی خون انگیخته ست ع...
هر زمان این زمانه توسن عیش بر من به ناخوشی دارد فلک بر کشیده هر نفسی مر مرا در کشاکشی دارد آن سواری که زیر زین هر شب شبه گون اسب ابرشی دارد خسته تیر اوست هر جگری سخت پرتیر ترکشی دا...
سبزی و چو سبزه آبدار ای دلبر من بی تو چو گل میان خار ای دلبر هستی به دو رخساره بهار ای دلبر زان سبز و خوشی بهار وار ای دلبر
ای طره های خوبان از نافه تو بویی هژه هزار عالم در عرصه تو گویی چون شمع جمله دادی پروانه غمت را وانگه ز تو ندیده پروانه هیچ رویی حسن هزار لیلی از گلبن تو رنگی عشق هزار مجنون از جرعه...
بر روی آفتاب تو آن زلف تابدار ز آسیب باد سلسله گشته است آب وار رخسار آبدار تو را رنگ آتش است زان رنگ دود داد بدان زلف تا بدار زلفت چگونه روی تو را پرنگار کرد بر آب و آتش ار نکند هی...
چون زلف تو بی قرارم از تو چون چشم تو با خمارم از تو ای گشته چو روزگار بدعهد سرگشته روزگارم از تو ای حسن تو بی شمار گشته در حسرت بی شمارم از تو پر آب دو دیده شد کنارم تا گشت تهی کنا...
تکیه بر اعتقاد باید کرد بر خدا اعتقاد باید کرد گرچه ایزد دهد هدایت دین بنده را اجتهاد باید کرد این جهان را مرید بسیاراست آن جهان را مراد باید کرد راه راه صلاح باید رفت کار کار معاد...
با حادثه دهر چه روباه و چه شیر کس را چو بقا نیست چه بد دل چه دلیر امروز چو دی برفت و برنامد دیر فردا که بیاید برود همچو پریر
اگر ندیده ای از مشک پیش لاله سپر همی نگر به سوی آن دو زلف لاله سپر رخش همی به دی از لاله نوبهار کند اگر حذر کند از چشم بد رواست حذر ندید کس که ز هیچ آتشی بنفشه دمید از آتش رخ او چو...
خلعت چشم من است راحت دیدار تو راحت گوش من است لذت گفتار تو رشک همه عالمند گوش من و چشم من از پی گفتار تو وز پی دیدار تو از گل رخسار تو خسته دلم روز و شب خستن خار آمده است در گل رخس...
فضلی که بر او زکات باشد فضل شرف القضات باشد هر فضل به فضل او نماند هر آب نه با حیات باشد هر روز نه روز عید باشد هر شب نه شب برات باشد کلکش همه بر خرد خرامد باران ز پی نبات باشد جدی...
آن مرکب آب مادر خاک پدر دارد گه کار از پدر خویش حذر بی مادر خود نام نگیرد به هنر هرگز نرود با پدر خود به سفر
لب تو طعنه زند گوهر بدخشان را رخ تو طیره کند اختر درفشان را به بوسه لب تو تهنیت کنم دل را به دیدن رخ تو تربیت دهم جان را به جان تو که پرستیدن تو کیش من است به کیش عشق پرستش رواست ج...
ابر فروردین فرو شوید همی رخسار گل وقت دیدار گل آمد حبذا دیدار گل خرما روزا که ما را تازه و روشن شده ست عشق با دیدار باغ و دیده با رخسار گل گر ز شادی روی ما چون گل نباشد عیب چیست با...
دوش نبرده ست مرا هیچ خواب خفتن عشاق نباشد صواب چشم من ار خواب نیابد رواست آب گرفته ست در او جای خواب گر شکر آمد لب شیرین یار چونکه مرا تلخ فرستد جواب در لب لعلش همه نوش است و قند د...
مویم سپید و نامه سیه ماند از گناه جز عذر و توبه چاره ندانم گناه را خواهم که عفو و رحمت و لطف تو ای خدا در کار این سپید کند آن سیاه را
ای روز تو را وثاق در منزل شب بی زلف تو معزول بود عامل شب تا روز مرا حل نکند مشکل شب نالم ز دل تو هر شبی در دل شب
تو را خرامش کبک است و کشی طاووس مثل زنند ز حسنت همی به روم و به روس همای فاخته مهری تذرو طوطی لفظ گرفته دوری سیمرغ و زینت طاووس ز چهره تو فزون گشته باغ را دیدار ز غمزه تو فزون گشته...
او شد جوان و آه جوانی من برفت یاقوت من زرفتن او کهربا شده است تا در هوای عالم پیری فتاده ام شخصم ضعیف گشت و دلم در هوا شده است غم شد جوان چو روز جوانی من برفت شادیم پیر گشت و نشاطم...
در عشق تو سرفکنده همچون بیدم چون سبزه از آن پای به گل جاویدم گر بنمایی تو آن رخ خورشیدم چون غنچه پژمرده گل امیدم
تنگی گرفت بی تو دلم چون دهان تو تنگی مگر نصیب دلم زآن دهان ریید