غزل شمارهٔ ۹۰۲
صائبسبکسری که اسیر هواست همچو حباب
میان بحر ز دریا جداست همچو حباب
لطافت است نقاب محیط بیرنگی
وگرنه آینه ام خوش جلاست همچو حباب
هزار بار اگر بشکند درست شود
سبوی هر که ز آب بقاست همچو حباب
درین محیط که هر موج مد احسانی است
تلاش باختن سر بجاست همچو حباب
میان بحر ز موج سراب تشنه ترم
ز آب در گره من هواست همچو حباب
ز روی بحر دهد چشم آب دیده وری
که در فشاندن سرخوش اداست همچو حباب
ز قرب بحر چه لذت برد نظربازی
که چشم بسته شرم و حیاست همچو حباب
نمی خلد به دلی ناله شکایت من
