غزل شمارهٔ ۱۰۹۸
صائبآتش افروز شکر شیرینی پیغام توست
زخم پیرای ملاحت تلخی دشنام توست
سبزه ای کز آتش یاقوت فرسای کلیم
می زند جوش طراوت خط عنبر فام توست
ابر سیرابی که بر خارا کند گوهر نثار
وز ندامت تر نگردد التفات عام توست
ای تغافل پیشه بر پرواز ما دل بد مکن
خاک ما افتادگان در شهر بند دام توست
کار خود صایب به تأثیر محبت واگذار
این ندیدنها گناه شوخی ابرام توست
