غزل شمارهٔ ۱۲۹۷
صائبروزی دل جز شکست از یار شوخ و شنگ نیست
قسمت دیوانه از طفلان به غیر از سنگ نیست
تا نفس چون گردبادم هست جولان می زنم
دشت پیمای جنون پا بسته فرسنگ نیست
چند حرف سخت در کار دل نازک کنی
آخر ای بی رحم جان شیشه ای از سنگ نیست
خارخار آشیان را گر ز دل بیرون کنند
چاردیوار قفس بر عندلیبان تنگ نیست
صایب ار ذوق تماشا گرد دل می گرددت
هیچ دامی همچو دام طره شبرنگ نیست
