غزل شمارهٔ ۲۸۸۶
صائبز حسن شوخ طرفی دیده های تر نمی بندد
در این دریا ز شورش در صدف گوهر نمی بندد
دم سرد ملامتگر چه سازد با دل گرمم
زبان شعله بی باک را صرصر نمی بندد
مزن چین بر جبین ای سنگ دل در منتهای خط
که در فصل خزان گلزار را کس در نمی بندد
نظر بر رخنه ملک است دایم پادشاهان را
چرا ساقی دهان ما به یک ساغر نمی بندد
چه سازد با دل پرشکوه ما مهر خاموشی
کسی با موم چشم روزن مجمر نمی بندد
نمی گردد کم از دست نوازش اضطراب دل
حجاب ابر ره بر گردش اختر نمی بندد
ز حرف سرد بر دل می خورد ناصح نمی داند
که ره بر جوش دریا خامی عنبر نمی بندد
تو را روزی که رعنایی کمر می بست دانستم
که کوه طاقت عاشق کمر دیگر نمی بندد
گرفتم عقل محکم کرد کار خویش را صایب
ره سیل قضا را سد اسکندر نمی بندد
