غزل شمارهٔ ۴۹۶۹
صائبز جولان نظر مجروح می شد روی نیکویش
چسان دل داد خط را کاین چنین استاد بررویش
رمیدن جمع با خواب گران هرگز نمی گردد
چسان این هر دو را آمیخت با هم چشم جادویش
به خال او سپردم خرده جان راندانستم
که در ایام خط پنهان کند رو خال هندویش
به تیغ بی نیازی می کشدخضر و مسیحا را
به صید من کجا رغبت کند مژگان دلجویش
مدار دلبری برنعل وارون است خوبان را
مشو زنهار صایب ناامید ازچین ابرویش
