غزل شمارهٔ ۶۴۸۲
صائبعقده ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو
زیر بار دل سرآمد روزگارم همچو سرو
گرچه ز اسباب جهان یک جامه دارم در بساط
زیر بار منت چندین بهارم همچو سرو
محو نتوان ساختن از صفحه خاطر مرا
مصرع برجسته باغ و بهارم همچو سرو
خاطر آزاده من فارغ است از انقلاب
در بهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو
گرچه برگشتن ندارد جویبار زندگی
بر سر یک پا همان در انتظارم همچو سرو
از رعونت نقش هستی در بساطم زنگ بست
آب روشن گرچه بود آیینه دارم همچو سرو
تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است
گرچه دایم در کنار جویبارم همچو سرو
طوق قمری در بساطم چشم حیرت می شود
