غزل شمارهٔ ۶۵۱۶
صائبز کعبه سنگ به دل می زند خلیل از تو
الف به سینه کشد بال جبرییل از تو
چه آرزوی شهادت کنم که سوخته است
به داغ یأس جگرگوشه خلیل از تو
کیم من و چه بود قدر صید لاغر من
که خون خضر و مسیحا بود سبیل از تو
مگر به خویش دلالت کنی مرا ورنه
شده است خشک چو سنگ نشان دلیل از تو
به درگه تو بزرگی نمی رسد به کسی
که سنگسار ابابیل گشت فیل از تو
چرا کلیم تو از شور بحر اندیشد
که شاهراه نجات است رود نیل از تو
برات سینه گرم مرا به داغ نویس
بهشت و کوثر و تسنیم و سلسبیل از تو
چو برگهای خزان دیده می تپد بر خاک
زبان عقل و پر و بال جبرییل از تو
ترحم است بر آن ساده دل که چون صایب
کند ز حال قناعت به قال و قیل از تو
