شمارهٔ ۳۳۳صائبمتفرقاتهر که شبها ز سر زانوی خود بالین کردغنچه سان جیب و بغل پرسخن رنگین کردزهر چشمش چه عجب گر به تبسم کم شدبه نمک تلخی بادام توان شیرین کردآه ازین عشق ستم پیشه که با چندین سعیدهن تیشه فرهاد به خون شیرین کرد