شمارهٔ ۱۱
سعیدابه چشم خلق شود تا عزیز گرد رهش
کشد به دیده خود سرمه سلیمانی
چها گذشته به دور خطش ز دل ها زلف
مگر کند به صبا شرح این پریشانی
وگرنه کیست که با صد زبان ادا سازد
بیان به غیر سخن رمزهای پنهانی
زمین فلک شد و گردون گشود دامن خویش
چو کرد کوکب بختش ستاره افشانی
چهعقده اش ز خم و پیچ و تاب بگشاید
کسی که بسته بر آن زلف دل به آسانی
چو خار می خلدم گل در این چمن بی او
که می کند به دلم برگ غنچه پیکانی
گذشته ناوک اعجاز او ز چشم عدو
نشسته در دل دشمن به قصد ویرانی
که بیخ کفر کند از زمین سینه آن
