شمارهٔ ۱۰۶
من گرچه ز عشق گفتگو نتوانم قطع طلب روی نکو نتوانم هر چند سیاه بختم اما چون زلف دوری ز رخش یک سر مو نتوانم

سعید نقشبندی یزدی، متخلّص به «سعید» و «سعیدا»، از شاعران یزدیتبار سبک هندی یا اصفهانی قرن یازدهم هجری و معاصر شاه سلیمان صفوی (۱۰۷۷-۱۱۰۵ ه.ق ) است که تاریخ دقیق تولد و وفات او در منابع نیامده است. او از زادگاه خود به اصفهان مهاجرت و در آن شهر سکونت کرد. سعیدا پیرو مذهب ابوحنیفه و طریقت عرفانی نقشبندیه بوده و برای گذران زندگی نیز به نقشبندی و شَعربافی که از مشاغل آن زمان بوده اشتغال داشته است. او خود را ریزهخوار خوان جامی، نظامی، سنایی و عطّار دانسته، ارادتی خاص به خواجهٔ شیراز می ورزید و با صائب تبریزی، مراوده و دوستی داشت. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
من گرچه ز عشق گفتگو نتوانم قطع طلب روی نکو نتوانم هر چند سیاه بختم اما چون زلف دوری ز رخش یک سر مو نتوانم
جامه از رنگ و از گلشن بدن است آفتابی به زیر پیرهن است دل عاشق تمام آیینه است جام می پای تا به سر دهن است عالم از خاک سر برآوردند مرده ما هنوز بی کفن است در کلیسای عشق و آیینش هر که...
گر باده تو رسد به من مل چه کنم چون روی تو بینم هوس گل چه کنم تو من نشوی من تو شوم نیست عجب هرگز تو نمی کنی تنزل چه کنم
وعظ ما ناگفتن است و درس ما ناخواندن است راه ما نارفتن و بنیاد ما افتادن است دربه در چند از پی روزی روی ای بی خبر پیش همت سنگ خوردن بهتر از نان خوردن است از بخیلان دور شو هرچند تعظی...
هر ذره مدان ز خود کمش می بینم هر مور به دست خاتمش می بینم هر قطره شبنمی که بر روی گل است بالله که من جام جمش می بینم
چشمم ز گریه دل ناکام روشن است تا می چکد ز شیشه میم جام روشن است بر تربت گرفته دماغان هجر او دایم چراغ روغن بادام روشن است شمع حیات صبحدم از هر که شد فنا دیدم به جای او دگری شام روش...
شوخی که بری ز عالمش می بینم معنی است ولی در آدمش می بینم تا جای به چشم خویش دادم او را چون مردمک دیده گمش می بینم
تا شانه شد مشاطه گر آن زلف عنبربیز را پامال شد مشک خطا در زیر پا شبدیز را با زاهد بیمار دل برگوی ز افلاطون خم صحت شود گر بشکند با جام می پرهیز را گردون اگر بر هم خورد خورشید دیگرگو...
به چشم خلق شود تا عزیز گرد رهش کشد به دیده خود سرمه سلیمانی چها گذشته به دور خطش ز دل ها زلف مگر کند به صبا شرح این پریشانی وگرنه کیست که با صد زبان ادا سازد بیان به غیر سخن رمزهای...
دوری ز خیالات هوا تجرید است دل چون ز همه یگانه شد تفرید است هر دم که به یاد تو روم نوروز است هر گاه که قربان تو گردم عید است
راه می پویم شاید منزلی پیدا شود کعبه می جوییم تا صاحبدلی پیدا شود
عقل هندوی میفروش من است گل و مل پیشکار هوش من است داغ گل دل کباب صهبا خون موسم برگ و عیش و نوش من است سخن راست همچو تیر خدنگ از بر سینه تا به گوش من است لحن داوود و صور اسرافیل هر ...
چشمی که از او دو عالمش می بینم روزش حیران و شب نمش می بینم خاصیت چرخ را گرفته چشمم دایم به لباس ماتمش می بینم
شرابخانه معنی دل بهوش من است پیاله می وحدت لب خموش من است برای ناقص چندی دلم نمی سوزد جهان پر ز هوس دیگ خام جوش من است تنم به خواهش دل جامه ای نپوشیده است سری که بار تعلق ندیده دوش...
دنیا که وفایش و بقایش معلوم دردش معلوم و هم دوایش معلوم زنهار مشو کشته این بدحرکات خونریزش معلوم و خونبهایش معلوم
فتادگی چو نگین نقش دلنشین من است شکستگی چو رقم صفحه جبین من است نمی رود ز دلم لذت فراموشی همیشه حرف الف درس اولین من است در آن جهان که خزان و بهار را ره نیست بهشت یک چمن ساحت زمین ...
ما دلق ریای خویشتن سوخته ایم تا طرز طریق فقر آموخته ایم نی توشه امروز نه فردا داریم چشم از دو جهان بر کرمش دوخته ایم
شادی هر دو جهان از دل غمگین من است صاف تر ز آینه مهر فلک کین من است برهمن صورت آن بت که تواش می جویی معنیش نقش خیال دل سنگین من است دو جهان یک قدح آب نماید به نظر جام جم نشیه ای از...
تا مشعل دید عیب خامش کردیم فکر بد و نیک را فرامش کردیم ز آرایش دهر خوش نیامد چیزی الا ز میانه خلق را خوش کردیم
خم در خروش و جوش ز خمیازه من است این دور را قدح نه به اندازه من است مضمون بکر غیر خموشی نیافتم بستن لب از سخن سخن تازه من است رنگ پریده ام پر و بالم شکستنی است بوی گلم هوای تو جماز...
جز ناله کسی همنفس خویش ندیدیم جز درد کسی محرم این ریش ندیدیم بی جاذبه خار گلی بوی نکردیم نوشی نچشیدیم که صد نیش ندیدیم
آنچه در شش جهات گردون است بهر اثبات ذات بیچون است آنچه آورده از عدم به وجود به حقیقت نگر که موزون است لیلیی را که نیستش طرفی هر طرف صدهزار مجنون است عارفان زان شدند دیوانه که شناسش...
ما منتهییم و مبتدا هم ماییم جام می و جام جم نما هم ماییم آن جوده و گندمی نما هم ماییم بیگانه نمای و آشنا هم ماییم
در مبند بر رویم سجده گاه من این است ابروی تو را نازم قبله گاه من این است یاد می کنم او را می روم ز یاد خود سخت تیزگامم من جلوه گاه من این است گفتگوی بدگو را کی قبول می سازد با گدا ...