بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم - صفای اصفهانی | ناهیدبخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
صفای اصفهانیبنام انکه ذات اوست پیدا
وزو بر ذیل پایان دست مبدا
ز مبدا و ز پایانست بیرون
که او باشد بلند و این و آن دون
بکنهش غیر او را دسترس نیست
در آن خلوت که کنه اوست کس نیست
بود او مغز مغز و غیر او پوست
کدامین غیر گر باشد کسی اوست
بود پیدا ز اسماء و ز اعیان
ولی از فرط پیداییست پنهان
بما نزدیک تر از ما و دورست
حجاب گونه ذاتش ظهورست
چو شد طی طریق دور و نزدیک
خدا می ماند و بس جل باریک
بعیدست آنکه پندارد قریبست
دم آن کز بعد زد غرق حبیبست
که بعد و قرب از ماهیت ماست
منزه ذات او از وضع و از این
ب آن ذاتست گر پیداست اسمی
درآمد شاه در بازار و در کوی
طلاطم کرد بحر و ریخت در جوی
ازین دریاست این جوییگه جاریست
که نام این حقیقت غیب ساریست
گر از این خرقه دوران در امانست
بود این خرقه در هر دور هر کور
نه آن کلست این کز جزو برپاست
بود کلی که سر تا پای اجزاست
نه آن کلی که با لذاتست مبهم
برون از قید تقلیدست و اطلاق
که هم در انفس است و هم در آفاق
بود بی حد و حصر آن ذات بی چون
مداری نیست این کز دور عقلست
که این طور از ورای طور عقلست
مر این طور در سر و کمون باد
که دیوار بنایش زاب و گل نیست
مرا در فقر معروف و سری کن
کسی کاین سلطنت را بنده باشد
بهر عالم که باشد زنده باشد
که داودم من این دفتر زبورم
مر این انجیل را ده نور بیحد
دلم چون بدر کامل منجلی کن
که بیند چشم دل با جلوه دوست
که تا ناخن ز ایوان دماغ اوست
که در خوردت زمین و آسمان نیست
مکان جای جلال لامکان نیست
مقامی امن و ایوانی رفیعست
که من گر زاهد و گر می پرستم
تو لولویی و من دریای نورم
اناالحق یا هوالحق هر چه گویی
بگو بی پرده میدانم که اویی
ندارم جز تو من با جان خود کار
که غیر از تست پیشم نقش دیوار
سرای و نقش دیوار و در و کوی
تصاویر و تماثیل و جر و جوی
مرا گرداند عشقش دور بسیار
بکوی از کوی و از برزن ببازار
اگر در خویش او را دیدمی من
ازین کشور ب آن کشور دویدم
بهر ملکت بسی شهر و دیارست
نه خویشی ماند در راهم نه غیری
نه اسم کعبه یی نه نام دیری
مرا نه پای ماند از عشق و نه سر
بدور خویش میگردم چو گردون
ولی از اینم و از وضع بیرون
برون از وضع و از این و متاییم
اگر باشد کسی در دور ماییم
ز پیر ماست در تابنده تاثیر
ز ما برپاستی این دیر نه طاق
بما در سیر این شش سوست مشتاق
نبود این قالب تصویر اشباح
که ما بودیم در تدبیر ارواح
که درویشان این در دستگیرند
نه پستند و نه بالا ذوفنونند
بر از رد و قبول زید و عمروند
ازین دونان دور اندیش دورند
بهر گمگشته در راهی پناهند
چه گویم گر نگویم خضر راهند
بدورانی که هر روزیم شب بود
دلم بد کافر عامی که در سیر
قدم ننهاده بیرون از در دیر
نکو روی و نکو اندیشه پیری
درآمد از درم چون نور مطلق
ز هر عضویش مویی در اناالحق
مکان را هایهوی لا مکان داد
مرا از این سرای شرک و انباز
ز پای افتادم و بی پای رفتم
من دیوانه را دیوانه تر کرد
گسست از همدگر زنجیر تدبیر
صور را بنهد از معنی اساسی
که ما زین صورت و معنی گذشتیم
شدم دیوانه یعنی عقل واماند
من و دل در کجا و او کجا ماند
زنم دستی کنون کز عقل رستم
ادب را پاس کی دارم که مستم
مگر داد دل از مستی دهم من
بگویم هر چه دانم هر چه خواهم
دمد در نای خودخواهی نخواهی
کنون در گفتگویی بس عجیبست
که او هم سایلست و هم مجیبست
چو عارف دل ز دید خویش بر کند
نگشت آن بحر را آن قطره ثانی
فنا شد قطره دریا شد عدم شد
چو پردازد ز هستی مغز تا پوست
بگیرد پوست مغز از هستی دوست
بنوبت زد گه دولت نه بیگاه