بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
بنام انکه ذات اوست پیدا وزو بر ذیل پایان دست مبدا ز مبدا و ز پایانست بیرون که او باشد بلند و این و آن دون بکنهش غیر او را دسترس نیست در آن خلوت که کنه اوست کس نیست بود او مغز مغز و...

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی (زادهٔ ۱۲۶۹ هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، درگذشته به سال ۱۳۲۲ هجری قمری) از شاعران فارسیسرای ایران در قرن سیزدهم هجری میباشد. وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علیمحمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گشت. در این ایام به عرفان و تصوف گراییده و در سال ۱۳۰۹ هجری قمری به مشهد رفت و با عنایات میرزا محمدعلی مؤتمن ملقب به مؤتمن السلطنه، وزیر خراسان در مشهد ساکن شد. او در مشهد با چند تَن از فضلای معروف خراسان از جمله ادیب نیشابوری معاشرت داشت. وی در فلسفه، تفسیر، کلام، منطق و حکمت استاد بود. غزلیاتش به طرزی دلنشین همراه با ترکیبات ابداعی مورد استقبال شاعران قرار گرفت. قصاید وی استادانه سروده شده و در مثنوی از گلشن راز شبستری پیروی کرده و مسمطات وی حاوی مدح و منقبت ائمهٔ اطهار است. اشعار وی بیشتر شامل مواعظ، توحید و دقایق عرفان و تصوف است. هم اینک نام یکی از خیابانهای اصفهان در شمال غرب این شهر به نام حکیم صفایی میباشد.
بنام انکه ذات اوست پیدا وزو بر ذیل پایان دست مبدا ز مبدا و ز پایانست بیرون که او باشد بلند و این و آن دون بکنهش غیر او را دسترس نیست در آن خلوت که کنه اوست کس نیست بود او مغز مغز و...
سؤال دلپذیر از عالم جان جواب جانفزا جوید ز جانان ثمار نوری از اغصان نوری درختی شاخ و برگ و بیخ طوری بنای کاخ علم هوست بر صدر باو نتوان رسید از پستی قدر امام رهبر صاحب یقین اوست بشه...
چه باشد معنی ختم ولایت که باشد خاتم این ژرف آیت چنین دانم که محی الدین اعراب نماید ختمی دعوی درین باب وگر خود گوید او عیسی بن مریم ولایت را بود زیبنده خاتم علی کو اولیا را هست آدم ...
زهی پاکیزه قول و نیک تحقیق سؤالی سودمند از روی تدقیق سؤالی رسته از آلایش فرش بفرش آورده رو از باطن عرش گل از گل گر بروید پاک روید چه جای آنکه از افلاک روید سؤالاتی چو دسته غنچه گل ...
اگر آدم بذات خویشتن نیست بگو این کوس سبحانی زدن چیست
بیاور ساقی آن صاف صفا خیز که بدهد صاف را از درد تمییز نداری صاف ده درد از خط اشک که صاف آفتاب از او برد رشک بیاور هر چه داری درد یا صاف که می صافست و درد و صاف ز اوصاف شرابی ریز دو...
یکی ز اهل سلوک از پیر زالی نمود از روی درویشی سؤالی که حق را در کجا جویم که آید بدست و دامنش بر دست پاید بگفت ای کرده هستی پای بستت کجا جستی که او ماند بدستت بهر جایی که جویی آن نک...
چو انصاری ز مژگان گرد ره رفت بباب پیر خرقانی باو گفت ز دریا آمدی از خود جدا شو در آ چون من درین مشکوی و ما شو که عبدالله گوید آرمیدم ازین یکحرف بر منزل رسیدم تو گر مجموع عمر خود کن...
چنین کردند از قومی روایت که سیر سالکان دارد نهایت و گوید آنکه در گفتش خطا نیست که سیر آدمی را انتهی نیست توان دادن درین گفتار توفیق و یا باشد یکی بیرون ز تحقیق
تو ساقی ای کفت مجلای انوار بما ده ساغری از باده سرشار ادر کاسا و ناولها باسمی و اسم قد تجلی فی طلسمی هوالله الذی لا شک فیه یفر المرء فیه من آخیه بنور باده کن ما را هدایت بسمت ذات ب...
ز سلاک آنکه یحیی بین معاذست ازین می جان او را التذاذست ز ری بنوشت بر طیفور بسطام که ای سرمست این میخانه وین جام شدم از باده عشق آنچنان مست که از یک جرعه دیگر شوم پست چو دید این نام...
سؤالی چند ما را بود زین پیش نه از دنیاپرست از سر درویش نه از دنیا پرستان دیدمی کام نه از درویش دل بگرفت آرام که درویشان معنی در قبابند دغل بازان صورت کام یابند فلک گردیده ویدون چند...
چه باشد حکمت منطوق و مسکوت که دل را قوتست و روح را قوت
بما ده ساقی از آن باده صاف کزو گردون گذارد بر زمین ناف نه اندر خورد این خم های نیلیست شرابی کش مزاج زنجیلیست مزاج کاس کافوری بود سرد ازو نامرد مرد و مرد نامرد می کافور از کاس سلوکس...
خدایا سینه من را صفا ده دلم را حکمت بی منتهی ده ز صفوت بخش انوار سرورم نشان بر صفه ایوان نورم عروجم ده بمعراج حقیقت بنه بر تار کم تاج حقیقت سویدای مرا سر قدم ده وجود لایزالی بر عدم...
ز من بنیوش هان اسرار دیگر بطرز دیگر و گفتار دیگر حکم را در پی توضیح تمییز مهیا شو که رحمت گشت سرریز وجود کامل ما فیض عامست بخلق وجد او فوق التمامست هزاران دور باید تا که مردی ببیند...
برین سیرند ثابت اهل اسرار که در سر ولایت نیست تکرار چو شد سر ولایت بی تکرر ازین اعداد ماندم در تحیر بنوعست این و یا از نوع عاریست حقیقت دارد این یا اعتباریست
بریز ای ساقی ای جامت سر جم بساغر از خم اسمای اعظم می سر در حضور می پرستان که بسپارند در این کوی مستان تمامی مست صهبای الستند مدام از نشاء/ه توحید مستند خدا این می بجام اولیا ریخت ن...
چو موسی طبل ار نی زد بنوبت شرر زد بر ملایک نار غیرت که ما با اینکه از صقع وجودیم حباب و موج این دریای جودیم بحق هرگز نکردیم این جسارت ز خاکی از چه سر زد این عبارت به حربه آتشین آن ...
الهی باز من را ده پر راز که بنمایم بسمت شاه پرواز مراده طعمه از تیهوی تقدیر میفکن رشته ام بر دست کمپیر که برد چنگل و منقارم این زن چو عصفورم بریزد مشت ارزن اگر از ارزنش جویم کرانه ...
سفر چارست بر گو آن کدامست الیه و منه هر یک را چه نامست که باشد سالک سیر الی الله که اندر سیر فی اللهست در راه
بیا ساقی که در کار سلوکم بجامی نه بسر تاج ملوکم که تاج پادشاهی عقل و دادست خرد شاگرد می می اوستادست نه آن می کش خرد بگریزد از بوی میی کز بوی او عقل آورد روی شرابی از خمستان حقیقت س...
تواند شد که روزی عبد سالک شود حق را ز سر تا پای مالک
خدایا نفس ما را راهبر کن سر و سرخیل ارباب سفر کن مر این مرغ همم را بال و پر ده شکوه و فر معراج ظفر ده رسان بر وحدت جمع کمالم به از این کن که اکنونست حالم مرا در سیر ثانی گرم پی کن ...