بخش ۱۰ - جواب
صفای اصفهانیسؤال دلپذیر از عالم جان
جواب جانفزا جوید ز جانان
ثمار نوری از اغصان نوری
درختی شاخ و برگ و بیخ طوری
بنای کاخ علم هوست بر صدر
باو نتوان رسید از پستی قدر
امام رهبر صاحب یقین اوست
بشهر حق امیرالمومنین اوست
جناب لم یزل ذات آنصفاتست
صفات لایزالی عین ذاتست
چو ذات اوست از هر ذره مشهود
بذات علم هر ذره ست موجود
فر سیمرغ کوه قاف علمست
خدا را اکبر اوصاف علمست
بکف اوست مفتاح دقایق
جنابش باب ابواب حقایق
بدست ساقی جان جام هستیست
بخش ۱۰ - جواب - صفای اصفهانی | ناهیددرین میخانه جای می پرستیست
بفرقان مغز دانش را قوی کن
مر این بار و نه تاب هر کمندست
مگس آنرا که این را یافت قوتست
مطاف باز در خورد مگس نیست
که گه در کوه بودی گه بوادی
اگر ضرب عصا بر سنگ سبطیست
اگر دفع حبال السحر قبطیست
سیم وادیست در ره رادی علم
طلب بعد از طلب عشق جهان سوز
پس از آن معرفت آن عالم افروز
چو مرد اندر دیار معرفت شد
نخستین وصف کز حق در تدلیست
چه علمست اینکه گویم علم با الله
که جاهل را جمال مهتری نیست
ز پا افتاده را حد سری نیست
شود خر مهره یی بی سنگ و مقدار
که گوهر را کند بر سنگ پنهان
مبادا هیچ دل بیرون ز ادراک
که بهتر آنکه باشد در دل خاک
مبادا هیچ سر بیهوس و بی هنگ
که این سر نیست باشد پاره یی سنگ
خدایا مغز ما را نور جان ده
مکان را دستگاه لا مکان ده
پس از دانش ببینش بی سپر کن
ازین دریا ب آن دریا چو ماهی
که الا الله موجودست و خود لاست
نباشد جان بغیر از دانش و دید
مکن در هستی جان هیچ تردید
مبین بر عرض و عمق جسم مشهود
اگر دانش ندارد نیست موجود
مخور نیرنگ وضع و این اجسام
مخور نیرنگ عمامه و ردی را
بدانش بین نه بر خر کش سوارند
خری گر گوید از دانش چه سودت
چه زین تحصیل بی حاصل گشودت
چه باشد سود خر جز بار بردن
یقین را بر سر امرستی تسلط
بدایات یقین علم الیقین دان
وسط عین الیقین ای راه بین دان
تداخل را درین ره نیست مدخل
ز نار بی فروغ افسرده بهتر
ولی مشکوه بیرون از جهاتست
ز نور بی جهه گر بهره یابی
درین ظلمات زور و زهره یابی
مرا معروف در ذات و صفت کن
از آن اسماء مستاء/ثر که دانی
ز ما بردار بار آب و گل را
بپرداز این تجلی خانه از ریب
هزاران طور و موسی نیست جز یک
هزاران جام و یک صهباست بی شک
بهر طوری از آن موسیست طوری
بهر جامی از آن صهباست دوری
که موجودست فانی اوست باقی
بغیر از علم او چیز دگر نیست
که غیر از علم ذات دادگر نیست
اگر نشنودی از کس بشنو از من
نکو گفته ست استادی درین فن
که ذات از علم اجمالیست مطلق
چو ذات حقتعالی نیست جز علم
کمال بود هستی چیست جز علم
به ار بی علم در عالم نباشد
چو انعامند حق فرمود بل هم
چو بی علمست سالک کور راهست
بویژه آنکه در ره بیم چاهست
بجایی ره نخواهد برد جز گور
اگر بی علم باشد نیست سالک
چو گوید قایلی ز ارباب تکمیل
بنفی علم مر آن راست تاء/ویل
که مر تحقیق را باشد دو بنیان
یکی بر جذبه و دیگر ببرهان
تواند جذبه باشد برهان عارف
که از هر ره که خواهد رهبر علم
ز راه جذب جان یا راه برهان
ز هر راهی که خواهد گو کند طی
که باید علم را شد وارد حی
چه خوش باشد بدانش سر سپردن
سپردن جان بدان تابنده مجلس
که در آن ماه من باشد مدرس
بدین مرز آمدن از بوم جهال
درین دریا نمودن غوص بسیار
که از این کوی باید بار بستن
که چندان نیست علم و عین را بین
ز پای یار بر سر هشتن افسر
رخ او دیدن و از خویش رستن
سپس کز قاب این قوسین رستی
تویی آن ماهی محجوب بی تاب
که در آبست و محرومست از آب
اگر همراه بودش ذره یی نور
نه قطره ست و نه جو دریاستی علم
که جاهل گر بود با افسر و تخت
چو نادانست بیکارست و بدبخت
وگر دانا بود سر تا بپا عور
شنیدم فرقه یی از سنخ جهال
نداند گر الف زو پرسی از بی
نداند دست چپ گر جویی از راست
چه گوید جز که گوید علم بی پاست
چنین کس گر بگوید خود خورد سر
که نورست این نباید کرد باور
نماندی بی نصیب از نور حکمت
بداهت را چو گوید راه راهست
اگر او راه را دانستی از چاه
نگفتی نیست لازم علم در راه
که علم راه رهرو راست واجب