بخش ۲۶ - توضیح - صفای اصفهانی | ناهیدبخش ۲۶ - توضیح
صفای اصفهانیچو موسی طبل ار نی زد بنوبت
شرر زد بر ملایک نار غیرت
که ما با اینکه از صقع وجودیم
حباب و موج این دریای جودیم
بحق هرگز نکردیم این جسارت
ز خاکی از چه سر زد این عبارت
به حربه آتشین آن زمره نور
بموسی حمله ور گشتند در طور
که ای نوزاده زنهای حایض
چرا کردی تخطی در فرایض
چه حاصل بردی ای شوریده خاک
ازین شورش که افکندی بافلاک
چه سود آوردی ای آلوده رنگ
ازین سودای بی سرمایه جز ننگ
تو از خاکی چه خواهی سرفرازی
ب آتش کن نه با خورشید بازی
بچشم سر چسان کس بیند آن ذات
که بیرونست از وضع و محاذات
دمی ای مرغ بی هنگام دم گیر
پناهی به ندید از حصن مقصود
که ای دست نجات از این مغاکم
رهایی ده که مشرف بر هلاکم
فلک از سیر من غافل ملک هم
تو آگاهی که من مشتاق نورم
تو نور نخل و من موسای طورم
چو کرد آن شیرخواره عشق زاری
شد از پستان رحمت شیر جاری
بچندین سوی چندین طور سینا
عجب تر آنکه میاید از این در
یکی را لن ترانی برده از دست
یکی از باده لا تقنطوا مست
یکی را کرده لا تحزن طربساز
یکی بشنیده از لا تاء/من آواز
نه آن واپس رود نه آید این پیش
بیک قولند هم آواز و هم کیش
خدا خوی و خدا جوی و خداگوی
ملک چون دید موسی از عدد بیش
فکندی بال و بگرفتی سرخویش
ز دست ار موسی اندازد عصا را
ملک در حلقه ماند اژدها را
که با دست و عصا و کوشش و جوش
سراسر سر حق در سینه دارند
تو گویی در مند آیینه دارند
ولیکن دارد این موسی ب آثار
یکی با آنکه در طور معانیست
یکی در جنگ و جوش جیش مردم
گروهی جمله کالانعام بل هم
ظهور جان جان در کسوت پوست
که گوید کی تو بودی دور ای یار
که تا ما را رساند بر تو آثار
تو کی غایب شدی از دیده جان
که باشد دیدنت محتاج برهان
شود کور ار نبیند چشم رویت
که این بر منبر و آن بر سر دار
شهی در کوی و سلطانی بمصرع
ولایت ساری و جاریست چون نهر
بکوی از کوی و از بازار در شهر
نه مقطع دارد این دولت نه مبدا
بهر دوری بود پنهان و پیدا
ز صنع مهدی این اکسیر اعظم
برین تدبیر و این صنعست بالطوع
که طور اوست در اطوار دایم
مکان و لامکان را ماه مجلس
دل وارسته بیت الله مهدیست
خدا را چونکه با مهدی دویی نیست
خدا باشد نه دل و ما تویی نیست
ولی را جای در دلهاست بی شک
خدا در بنده منزلهاست بی شک
درین دل خوبرویی خانه کردست
چو گنج و خانه را ویرانه کردست
دلارامی دلم را برده از دست
که دل در دست عشقش ماهی و شست
گرم ویرانه کرد افسانه عشق
وگرنه چون بود ثابت چنین دل
نوایی مانده و نایی دگر هیچ
سری ماندست و سودایی دگر هیچ
بود روشن که جان را جان شناسد
نه آنکو مینهد گل بر سر گل
کسی داند که از سلطانیش ننگ
نه آنکو سنگ دارد بر سر سنگ
خداوندا نه هر ناکس خدا را
به نشناسی که در تحت قبابند
اگر در کعبه باشند و اگر دیر
بهم خویشندی و بیگانه از غیر
تو کورستی ندانی نور خود چیست
ز گرمی پی توان بردن مگو نیست
برین انکار چون شمشیر عریان
مزن خود را که جسمت گشته بیجان
گذر زین قاف سیمرغ آشکارست
توانی برد پی بر حال سیمرغ
اگر سازی وطن بر بال سیمرغ
بجوعست و سهر باصمت و عزلت
تو در پر خوردن و در خواب غفلت
شهود ار نیست باید ذکر بسیار
که یارستی درخت ذکر را بار
ببر پی بر خدا از ذکر و از فکر
که مذکورست عین ذاکر و ذکر
بدین آلودگی بی علم و ادراک
تو خواهی برد پی بر عالم پاک
خدا بنشسته در دلهای پاکست
نه آنکو بسته این آب و خاکست
دل وابسته بر این خاک دل نیست
خدا در دل بود در آب و گل نیست
تو کن پرواز از این آب و گل پست
که سلطان را نشیند باز بر دست
که چشم باز سلطان را نبیند