بخش ۴ - جواب
تواند شد بلی در سیر ثانی که فی اللهست در طور معانی چو رهرو مالک اوصاف هو شد ز هست خویشتن بگذشت او شد ز بود خود که نابودست لا شد خدا شد مالک ملک خدا شد دویی بیکار شد حق جز یکی نیست ...

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی (زادهٔ ۱۲۶۹ هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، درگذشته به سال ۱۳۲۲ هجری قمری) از شاعران فارسیسرای ایران در قرن سیزدهم هجری میباشد. وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علیمحمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گشت. در این ایام به عرفان و تصوف گراییده و در سال ۱۳۰۹ هجری قمری به مشهد رفت و با عنایات میرزا محمدعلی مؤتمن ملقب به مؤتمن السلطنه، وزیر خراسان در مشهد ساکن شد. او در مشهد با چند تَن از فضلای معروف خراسان از جمله ادیب نیشابوری معاشرت داشت. وی در فلسفه، تفسیر، کلام، منطق و حکمت استاد بود. غزلیاتش به طرزی دلنشین همراه با ترکیبات ابداعی مورد استقبال شاعران قرار گرفت. قصاید وی استادانه سروده شده و در مثنوی از گلشن راز شبستری پیروی کرده و مسمطات وی حاوی مدح و منقبت ائمهٔ اطهار است. اشعار وی بیشتر شامل مواعظ، توحید و دقایق عرفان و تصوف است. هم اینک نام یکی از خیابانهای اصفهان در شمال غرب این شهر به نام حکیم صفایی میباشد.
تواند شد بلی در سیر ثانی که فی اللهست در طور معانی چو رهرو مالک اوصاف هو شد ز هست خویشتن بگذشت او شد ز بود خود که نابودست لا شد خدا شد مالک ملک خدا شد دویی بیکار شد حق جز یکی نیست ...
چه باشد ملک ملک و ملک حق چیست ز حق یا عبد اعظم ملکت کیست
سؤالاتیست کز ما ترمدی کرد حدیث معرفت را سرمدی کرد پس از یکچند بینایی ز اعراب جوابی داد چونان تشنه را آب که عبد و حق بوندی ملکت هم خدا مر عبد را ملکیست اعظم ز ملک حق که باشد عبد اوا...
چه باشد سر یوم حشر رحمن مگر بیرون بود از حشر انسان
قیامت باشد ای یاران تجرید رجوع کثرت اشیا بتوحید چو وحدت راست کرد از غیب قامت بپا شد راستی قد قیامت چه داری انتظار روز محشر بود انسان کامل حشر اکبر محمد گفت کز حق نیستش بین شدم مبعو...
شهان دیدند در ره رهزن و غول نهادندی بنای رتبه بر طول نخستین رتبه علم الیقین است دوم عین الیقین مستبین است سیم حق الیقین لولوی تدقیق بدین ترتیب سفتند اهل تحقیق چه سرست اینکه قومی ز ...
ای موسی طور قلب آگاه لاتحزن اننی اناالله ماراست طفیل ظل خورشید بالاتر از آفتاب تا ماه ملک و ملکوتمان مشابه با آن که منزهیم ز اشباه تا مجمع این دو بحر در سیر با موسی و خضر هر دو همر...
صبح عیان گشت باز خلق به خواب اندرون سر ز خمار شراب برده به جیب سکون مرغ صراحی ز حلق در دل بط ریخت خون از دل بط خون مرغ باید خوردن کنون قومو اضاق المجال یا ایها النایمون هبوا طال ال...
نیم شب از بام دل اول و بانگ خروس از گلوی مرغ عشق زد ملک العرش کوس کرد بعرش وجود خسرو وحدت جلوس غیبت شمس سما از فلک آبنوس گشت سوید ای دل مطلع شمس الشموس در دل ظلمت دمید از دل من آفت...
عشق رخت براه حقیقت سمند ما خاک درت دوای دل دردمند ما سوداییان عشق توایم و در آتشیم در سوز دایمیم و نباشد گزند ما آمد به دست کوته ما تاب زلف دوست بیدار بود اختر بخت بلند ما خاطر پسن...
این قطب وجود جسم بیجان تو نیست این دایره بی نقطه سلطان تو نیست این باد و بساط بی سلیمان تو نیست آن نیست که در قبضه فرمان تو نیست
دیماه دم سپیده و سرما ای ترک بیار آتش مینا آن آتش مشگبوی کن روشن تا دیده عقل را کنی بینا آن شعله همچو لاله مینو افروز بزیر حقه مینا شنگرف بسای در دل مشکو سیماب زدند کوه را سیما برد...
تجلیگه خود کرد خدا دیده ما را درین دیده درآیید و ببینید خدا را خدا در دل سودا زدگانست بجویید مجویید زمین را و مپویید سما را گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم بپاداش سر و افسر سلطان ب...
ای بنده طاعت تو مسرور از تو در چشم و دل اهل صفا نور از تو در چشمی و اصحاب نظر در طلبت در جانی و این بی بصران دور از تو
بگل سوری ماند رخ آن ترک پسر که سپارند بدو غالیه لاله سپر سپر لاله کند غالیه آن ترک و خطاست من ندیدستم از غالیه بر لاله سپر گونه اش خرمنی از لاله خود روی بزیر طره اش دامنی از نافه آ...
عشقم چنان ربود که از جان و از تنم در حیرتم که پرتو عشقست یا منم گفتم که دست گیردم آن طره بتاب گر دید بند پایم و زنجیر گردنم گویند رخت گیر و برو از دیار یار غافل که دست عشق گرفتست د...
مدرس فقر و فنا را سبقیم اولین نکته و آخر ورقیم ورق آخر دیوان وجود نکته اول موجود حقیم آفتابیم و بابریم نهان گه پدیدار بشکل شفقیم گاه از برد انامل شاداب گاه از آتش دل محترقیم محیی ع...
روح وقتیم و کلیم سلفیم صاحب نفحه و خورشید کفیم بارش مزرعه فقر و فنا آتش خرمن آب و علفیم قمر بارغ بی ابر و غروب فارغ از نقص و بری از کلفیم طالع از شرق سمای دل پاک آفتابیم و بیت الشر...
چو گذشتم از علایق به جهان جان گذشتم رخ آن دیار دیدم ز سر جهان گذشتم بسمای فقر دیدم رخ آفتاب دولت بزمین او شدم پست وز آسمان گذشتم منم آن تهمتن سیر به نیمروز غزلت که بپای رخش تاء/یید...
ز مغز و پوست برون رفته تا به دوست رسیدم به جان دوست که از هر چه غیر اوست بریدم خلیل وقتم و فارغ ز آفتاب و ز ماهم رهین عشقم و بیگانه از سیاه و سفیدم نبود ره که ز آفات جان برم به سلا...
مهی دارم که چون خورشید سر گردان او باشم اسیر پنجه و کوی خم چوگان او باشم دلم تصویر نتواند وصالش از تحیر بس که در این پرده تصویر من حیران او باشم وصال او نخواهم من کجا و وصل بس باشد...
امشب بکه مانم من اسرار همی گویم درد دل سودایی با یار همی گویم میسوزم ازین سودا بر خویش نمی بندم این درد که من دارم ناچار همی گویم خار غم عشقت را گویم بگل سوری ور گل نکند باور با خا...
امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم این خانه هستی را از بیخ براندازم تن خانه گور آمد جان جیفه گورستان زین جیفه بپرهیزم این خانه بپردازم دیوانه ام و داند دیوانه بخود خواند او سلسله جن...
کفر آیین منست ار عشق را تمکین کنم کافر عشقم اگر من پشت بر آیین کنم سیر باطن را گذارم بر فراز عرش پای خاک خذلان بر سر معراج ظاهر بین کنم در هوای دوست می پرند با هم کبک و باز کبک را ...