شمارهٔ ۱
تا کی ای کوکب این ستمکاری آخر آرزمی فلک زین دلازاری چند در دورانت ای چرخ زنگاری دوده عزت همی از تو در خواری هر امیری را رو به جنگ آمد پشت خاک از خون او لاله رنگ آمد هر صغیری را حلق
۴۵ شعر از صفایی جندقی
تا کی ای کوکب این ستمکاری آخر آرزمی فلک زین دلازاری چند در دورانت ای چرخ زنگاری دوده عزت همی از تو در خواری هر امیری را رو به جنگ آمد پشت خاک از خون او لاله رنگ آمد هر صغیری را حلق
مدر پیراهن طاقت غریبان را مزن دامن بر آتش ناشکیبان را برادر جان علی اکبر از این رفتن بیا بگذر سفر خواهی اگر خاکم به سر خواهی اگر خاکم به سر خواهی سفر خواهی ز ما پیر و جوان هرکس به
فلک را دیده گریان است امروز ملک را سینه بریان است امروز جهان را در عزای نوجوانان سر غم در گریبان است امروز به داغ نوخطان روح القدس را سر زاری و افغان است امروز که ذرات دو عالم پست
آنکه آمد نه فلک نیم آستانش بی دریغ افکند بر خاک آسمانش فخر بودی جاودان روح القدس را فرق سودی گر به پای پاسبانش آنکه جان از پرتو جسمش جهان را شد لگدکوب مخالف جسم و جانش خصم از بی مغ
غم هجر دلگزا برد از سرم هوش دم وصل جان فزا کردم فراموش اکبر بیا خواهر مرو جانم به غم مشکر مرو از این سفر بگذر مرو دل را پر از خون می کند هجرت ای برادر سینه را محزون می کند هجرت ای