بند ۲۴
صفایی جندقیکز اختر فلک زده وز طالع زبون
گردون زمانه را به جفا گشت رهنمون
عصری است بی مروت و عهدی است بی امان
دوری است پر دواهی و دهری است پر فنون
هم خاک مهرسوز و هم افلاک کینه ساز
از سعد بی سعادت و از بخت باژگون
هم دوست بی حمیت و هم خصم بی حیا
این از شکیب کمتر و آن از بلا فزون
نعش معاشران همه عریان به مهد خاک
جسم برادران همه غلطان به موج خون
این یک ز نی سرش به فلک رفته سربلند
وین یک ز زین تنش به زمین گشته سرنگون
از موج خون خسته دلان خاک بی قرار
وز تیر آه تشنه لبان چرخ با سکون
روی هوا ز دود جگرهاست دوده رنگ
پشت زمین ز خون بدن هاست لاله گون
استاده پیش چشم تو اینک به جنگ جای
با تیغ و نی صفوف جفاجوی کالجفون
با آنکه یک تن از صف میدان نگشت باز
رفتند یاوران و تو هم می روی کنون
از شست ما به تیر قدر می شوی رها
وز دست ما به حکم قضا می روی برون
ما بی کسان زار و غریبان بی پناه
بعد از تو درمیان بلا چون کنیم چون
جمعی اسیر و عور و پریشان و خوار و زار
وین قوم تند و سرکش و بی دین و رذل دون
از ما مدار چشم صبوری در این سفر
اسپند را چگونه بر آتش بود سکون
شاه غریب از همه گیتی گسسته دل
این گفت و کاینات شد از روی او خجل
