بند ۱
ای از ازل به ماتم تو در بسیط خاک گیسوی شام باز و گریبان صبح چاک ذات قدیم بهر عزاداری تو بس هستی پس از حیات تو یکسر سزد هلاک خود نام آسمان و زمین آنچه اندر او از نامه ی وجود چه باک
۱۱۴ شعر از صفایی جندقی
ای از ازل به ماتم تو در بسیط خاک گیسوی شام باز و گریبان صبح چاک ذات قدیم بهر عزاداری تو بس هستی پس از حیات تو یکسر سزد هلاک خود نام آسمان و زمین آنچه اندر او از نامه ی وجود چه باک
آن نعش نازنین تو بی سر کجا رواست و آن سر جدا فتاده ز پیکر کجا رواست یک قلب و تیغ ها همه تا قبضه ای دریغ یک جسم و تیرها همه تا پر کجا رواست آن حنجری که بوسه گه خاتم رسل دندان گزای د
چتوان سرودن آن همه با این زبان لال افسانه ای که رفت برون از حدود فال ظلمی که ماند و خصم نکرد از قصور بود او خود نداشت ورنه نکولی ز هر نکال سخت آن چنان دو طفل نمردی ز تشنگیش نرم ار
هرگه کنم به واقعه ی کربلا مرور مغزم رود ز هوش و فتد عقلم از شعور تا در نظر نوایب این فتنه نقش بست دل جست نفرت از تن و تن شد ز جان نفور هر جا حدیث حادثه زای تو سر کنند حسرت حصول یاب
چو از داستان سوگ تو یک نکته سر کنم عنوان صد صحیفه به خون جگر کنم ناید کهن که تازه تر است از چه این حدیث تا حشر هر دقیقه بیانی دگر کنم از سلک مسلمین چو تو مظلوم و صابری یک تن نبینم