بخش ۲۴ - در اثبات وجود فایض الجود محمد بن الحسن بن علی النقی صلوات ﷲ علیه و علی آبائه - صفی علیشاه | ناهیدبخش ۲۴ - در اثبات وجود فایض الجود محمد بن الحسن بن علی النقی صلوات ﷲ علیه و علی آبائه
صفی علیشاهپیش از این گفتیم گر داری به یاد
قطب مطلق آن امام است ای جواد
اوست قطب و آفرینش آسیا
بر وجو د اوست این عالم بپا
هر که گوید دارد او نوعا وجود
چشم او کور است از نور شهود
بر ثبوت شخص او بشنو دلیل
تا دلیل خصم را دانی علیل
چونکه هر عالم چه غیب و چه شهود
دارد ار دانی به قطب ای جان وجود
قطب در هر عالمی دارد وجود
بی گمان بر مقتضای آن وجود
در مقام روح قطب است او به روح
عالم ارواح از او دارد فتوح
اندر اعیان قطب اعیانی بود
نقطه از غیب است آنجا می سزد
هم در اسماء گنج اسمای حق است
زآنکه او باشد خلیفه ذات هو
هست عالم ها بپا از ذات او
هست موجود او به جسم محترم
گنج حق را جسم او باشد طلسم
پس به جسم از او نباشد مستدام
بی امامست این جهان و بی نظام
پس خلیفه از خدا نبود به ارض
وین خلاف حکمت است از روی فرض
هست بی شک پس ز رب العالمین
او شه است و عالم از وی با نسق
خاکیان را رهبر مطلق به حق
ور تو گویی این امامت اختصاص
می ندارد از خدا بر فرد خاص
همچنان که پیش از اینها انبیا
این سخن از ضعف عقل و بی خودی است
معنی اثناعشر را گو تو چیست
حکم او را گر تو غیر موقنی
ای که گویی پیش از اینها انبیا
خلق را بودند امام و پیشوا
در زمان انبیاء چون این زمان
سوی ایشان خلق را رهبر بدند
کس نشد غیر از خلیل با مقام
هست در قرآن دلیل این بیان
داشت نی شأن امامت را تمام
از علو قدر حق خواندش امام
این امامت سلطنت بر ماسواست
کاین زمان مخصوص ختم اولیا ست
گو تو بر من کآدم اول که بود
گه گهی بر انبیاء رخ می نمود
گفت احمد گر تو احمد مشربی
بد علی در هر زمان با هر نبی
لیک پنهان بود و ظاهر با من است
ختم زین پیغمبری از ذوالمن است
زآنکه گشت از دعوت پیغمبران
آنکه بد مقصود با احمد عیان
زین سپس ختم است بر قرآن بیان
زآنکه شد اسلام ما کامل عیار
پس بیانی زین سپس نبود به کار
دور عرفان است حالی ای ودود
گر کسی آرد بیانی این زمان
کاین امامت راست برهانی عیان
اولا خود اصل دعوی باطل است
کو امامت را به نوعی قایل است
گوید او امر امامت جاری است
بی خود از سر تجلی عاری است
این سخن باطل بود بی شور و شر
ور که گوید بی زتن نفس من است
نفس او و روح اویم در تن است
این سخن هم بی تکلم باطل است
بر تناسخ مایل است و عاطل است
نفس را تغییر نبود و انقلاب
شرح این زین بعد گویم در کتاب
ثانی ار برهان او باشد عیان
نیست قابل بر جواب این را بدان
چه اشنویم از وی عبث دیگر دلیل
لیک تا واقف شوی ای مرد هوش
اولا گفتیم شد ختم ای جوان
خاتم آنها نبی مصطفی ص است
نسبت اسلام چون بر صورت است
هر بیان را هم به صورت نسبت است
چونکه صاحب شرع بودند انبیاء
می رسید آیت بر ایشان از خدا
چون شریعت ختم بر احمد بود
دور عرفان است حال ای معنوی
گویی ار هر عارفی دارد بیان
دارد اما نی به دعوی این بدان
این جواب توست تا دانی که نیست
خاص کس عرفان که امر معنوی است
رازها دانسته و بنهفته اند
خود بیان اثبات حرفت پس نکرد
ثانیا فرض است این حرف ای خلیل
که بیان را هم توان کردن دلیل
لیک این فرض است هم در صورتی
که تو گویی دارم از نو دعوتی
نیست از اسلام و عرفانم سخن
دارم از نو دعوتی بر خلق من
گر تو را بر خلق عالم دعوت است
کی بیانت بر خلایق حجت است
این بود مر خاصگان را حجتی
که خود از اهل بیانند و کلام
نیست کافی این دلیل از بهر عام
گویی ار حجت شما را مصحف است
کز نبی امروزتان اندر کف است
جز بیانی نیست از احمد به دست
با چه برهانید پس یزدان پرست
این سخن خود موجب ابطال توست
در جهان نآمد نبی ای ای عمو
هر یکی از انبیاء را حجتی است
بر ثبوت خویش از حق آیتی است
چونکه قرآن معجز پیغمبر است
معجزت پس گر بیان است ابتر است
کاینچنین معجز نبی آورده است
خامی حرف تو بس بی پرده است
ور تو گویی انبیاء را هم کتاب
بود از حق این قبول است ای جناب
بر خلایق می نمود اثبات او
گرچه قرآن از نبی معجز بود
هر کسی ز اتیان او عاجز بود
لیک این هم از براهینش یکی است
از فنون فنی و ز افزون اندکی است
چون نبی دانیم او را ما ز هو
زآن به ما حجت بود قرآن او
کو ز اسرار معانی واقف است
عترت و قرآن دو ثقل اکبرند
عارفان هم عترتش را مظهرند
همچو آن قرآن و عترت ای جوان
عارف و اخبار را ثقلین دان
زین سخن سازیم او را هم خموش
گرچه این علم وراثت بی گمان
از خدا مخصوص شد بر عارفان
لیک آن را می توان تعمیم کرد
تا که گردد شامل هر خار و ورد
تا که خود زین فیض عالی ای حبیب
هم نباشد اهل ظاهر بی نصیب
می رسد ز ایشان به خلق احکام شرع
اهل ظاهر علم صورت را حمول
وین ندارد خود سر این قال و قیل
چونکه بی بخل است عارف ای جواد
این وراثت را از آن تعمیم داد
که کند زین پای عارف را به در
گوید او علم وراثت خاص ماست
اهل عرفان را خلاف این ادعاست
بلکه گوید اهل عرفان صوفی اند
تا خلایق را بر او شورد تمام
پس ورا تنبیه باید زین سخن
تو نه ای وارث فقیها جان مکن
عارف این تعمیم را از جود کرد
نایب مهدی است عارف در ظهور
قطره ای تو پیش آن دریای نور
تو مبر بر عارف ای نادان حسد
کت شود این حقد حبل من مسد
سر حق را قلب عارف مخزن است
جان او از نور مهدی روشن است
عارف کامل به هر عصری ولی است
سینه اش قندیل انوار جلی است