۲- جذبه
صفی علیشاهعشق چون آمد رود تدبیرها
بگسلد عشاق را زنجیرها
یک قدم ننهد به جز بر حکم دوست
چون پیامی داند از درگاه اوست
این قدم را صدق گویند اهل دل
قلب گردد زو به طاعت مستقل
پیش از آن کآید ز محبوبش پیام
جان به کف در بندگی دارد تمام
می دود از بهر فرمانش به سر
کرده جان در کار یار از پیشتر
عشق آمد عقل را از یاد برد
دفتر و طومار ما را باد برد
نی نشان از صدق ماندم نه از قدم
نک به جاهل وصف ایجاد و عدم
اوفتادم رفتم از مستی ز دست
تا کجا شد می فروش و می پرست
دور آخر گشت و جز ساقی به هوش
نیست کس از می کشان خرقه پوش
می شنیدم زو خود این افسانه من
چند پیمودم بر او پیمانه من
باید اندک بعد از اینش داد جام
