شمارهٔ ۱۰۰
جانا نظیر روی تو ماه منیر نیست بهر تو جز در آینه شبه و نظیر نیست تا بوی طره تو و زد بر مشام جان حاجت بمشک و عنبر و عود و عبیر نیست چشم تو تا کشید ز ابرو کمان بر سر یکدل بشهر نیست ک...

محمد حسین صغیر اصفهانی زادهٔ سیزدهم ماه رجب ۱۳۱۲ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۹۰ قمری در اصفهان شاعر ایرانی است.در اثر تربیت پدرش که آقا اسدالله نام داشت و یکی از مداحان بود با اشعاری که دیگران در مدح و مصیبت «چهارده معصوم» سروده بودند آشنا گردید و در سنین هشت و نه سالگی شروع به گفتن اشعار کرد به همین دلیل صغیر تخلص گرفت.خود او در مورد تخلصش این گونه سروده است: مرا صغیر تخلص بجا بود که سه چیز مراد دارم و هستم از این تخلص شاد در اول اینکه به عهد صغارتم ایزد زبان به گفتن اشعار جانفزا بگشاد به دوم اینکه نگیرند اکابرم خُرده اگر ز خامه من نقطهای خطا افتاد به سوم اینکه چو روز حساب پیش آید مسلم است که آنجا بود صغیر آزاد از بدو تأسیس انجمن دانشکده اصفهان به سرپرستی عباسخان شیدا در سال ۱۳۳۴ق در آن انجمن شرکت کرد. از همان جوانی به کار بافندگی پرداخته و از راه کار و زحمت به امرار معاش و اداره خانواده پرداخت و استغناء و بینیازی از خلق را پیشه خود ساخت. او در اغلب انجمنهای ادبی اصفهان همچون انجمنهای مدرسه تبریزی، خاکیا، کمال، سعدی و مکتب صائب شرکت میکرد و جزو اساتید پیشکسوت و محترم این انجمنها بهشمار میرفت.به میرزا عباس پاقلعهای شیخ سلسله نعمت اللهیه اصفهان ارادت داشت و در مدح او شعر میگفت.صغیر اصفهانی سرانجام در سهشنبه اول جمادی الثّانی ۱۳۹۰ق (مطابق با مرداد ماه ۱۳۵۰ش) وفات یافت و در جوار حرم رأس الرضا در طوقچی اصفهان به خاک سپرده شد.
جانا نظیر روی تو ماه منیر نیست بهر تو جز در آینه شبه و نظیر نیست تا بوی طره تو و زد بر مشام جان حاجت بمشک و عنبر و عود و عبیر نیست چشم تو تا کشید ز ابرو کمان بر سر یکدل بشهر نیست ک...
گفتم برندی آیا دیدن توان خدا را گرمی توان خبر ده از روی لطف ما را گفتا توان ولیکن با دیده یی که بیند در موقع زیارت سلطان دین رضا را گفتم مگر توان دید شه را بدیده گفتا اصل زیارت این...
نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانت زیرا که بود شمعی خورشید در ایوانت گفتی کشمت در خون بشتاب که میترسم اغیار کنند ایجان از گفته پشیمانت صد سنگ جفا هر دم گردون زندش بر سر آنرا که بود ش...
پرسید کسی ز من بگو عرش کجاست گفتم که فراز این سپهر میناست گفتا که ز عرش اعظمت هست خبر گفتم دل با صفای مردان خداست
کی شود در نغمه آید بلبل بستان صلح خستگان جنک را شادان کند ز اعلان صلح عمر ما بگذشت چون مریخ در دوران جنک خرم آنکو مشتر یوش زیست در دوران صلح زانزمان کز دامن ما در کشیدستیم پای دست ...
غیر از تو میان تو و او فاصله ای نیست این مرحله طی کن که دگر مرحله ای نیست زان ره که روند اهل فنا هر چه ببینی نقش کف پا و اثر قافله ای نیست شکر و گله از هجر نشان می دهد آری در وصل د...
دو تن پهلوان سخن در میان سخن بودشان از تن و از روان یکی گفت بایست نیروی تن که گفتار فردوسی است این سخن ز نیرو بود مرد را راستی ز سستی کژی زاید و کاستی یکی گفت پرورد باید روان که فر...
در جهان امری که بیرونست از تقدیر چیست وانچه تقدیر است در تغییر آن تدبیر چیست ای که دام خلق می سازی نماز خویش را پیش خیر الماکرین این حیله و تزویر چیست خواجه داند جمله قرآنرا بجز لف...
ای خط ایرانی ای خال جمال روزگار وه چه زیبایی و جان پرور چو خط و خال یار به به ای آیینه روشن که می سازی عیان از ادیبان جهان چهر عروس ابتکار حافظ و سعدی و فردوسی نظامی مولوی سر به سر...
ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقت برفت از نظرم روز ابتدای فراقت همین نه من بفراق تو مبتلا شدم و بس به هر که می نگرم هست مبتلای فراقت مگر بشر بت وصلم کنی علاج که دیگر به هیچ به نشو...
اشعاری اعتراض آمیز نسبت به خلقت سروده بودند آقای سرهنگ اخگر به جواب آن مبادرت و اشعاری سروده به اسم بی چون نامه به چاپ رساندند مدیر روزنامه کانون شعرا آقای حسین مطیعی آن دو منظومه ...
خواهم ای شوخ ببوسم همه اعضایت گه ز پا تا به سر و گاه ز سر تا پایت حیلت انگیخته ام بلکه دو نوبت افتد نوبت بوسه به لعل لب شکر خایت رونق قند برد قیمت شکر شکند این حلاوت که بود در لب ج...
بهر تجلیل روز شعر امروز جشنی آماده در صفاهانست مرحبا اهل ذوق و شعر و ادب که نشاط جهان از ایشانست نیست حاجت بسیر گلشنشان جسمشانرا طراوت از جانست خود ضمیر منیرشان دایم در بهار و خزان...
هر که داند نقطه خال ترا تفسیر چیست داند اول نقش لوح از خامه تقدیر چیست غیر آن کز خط مشکین تو درس عشق خواند کس نداند نقطه خال ترا تفسیر چیست ترک چشمت گر نخواهد خون مردم ریختن در کفش...
از سخن اهل سخن کار مسیحا کردند بس دل مرده کزین معجزه احیا کردند از طبیبان بدن علت تن شد زایل وین طبیبان مرض روح مداوا کردند تا بفکر تو رسانند سخن های دقیق فکرها کرده پس آنگه سخن ان...
نه خط بروی تو کمین میر کشور زنگ است کشیده لشگر و با شاه روم در جنگ است سیاه شد ز غ مت روز ما چو شام ولی از آن خوشیم که با طره تو همرنگ است برآر کام من ای قبله من ابرویت که کام خلق ...
بر خلیج فارس زیبد افتخار زنده رود زانکه شد منچستر ایران کنار زنده رود ای صفاهان بر خود از این آبرومندی ببال زانکه افزود اعتبارات ز اعتبار زنده رود بس چراغ برق می گردد بشب پرتوفکن ه...
غم چندی بدل زار بغم مدغم ماست ساقیا باده بیاور که دوای غم ماست خم زلف تو مگر جای غریبان باشد که در آن حلقه قرار دل بی همدم ماست گر نیی کعبه چرا دل چو حجر داری سخت ای که کوی تو منی ...
تو ای شیراز گلهای ادب را بوستانستی گلستانی بود گر فضل و دانش را تو آنستی جهانی را پر از لعل و گهر داری تعالی الله بخود میبال از یندولت که رشک بحر کانستی ز طبع شاعرانت سلسبیل و کوثر...
خوش میگذرد آنکه مرا روح روانست واندر پی او از تن من روح روانست موییست میانش که از آن هیچ نشان نیست جز لاغری من که در آن موی میانست تا دیده ام آن لعل لب و قامت و رخسار کی در نظرم کو...
که پس از ملاحظه و استماع اشعار صفحه قبل سروده و باصفهان فرستاده اند آقای حشمت زاده یکی از شعرای نامی شیراز فرزند برومند استاد شعر و ادب مرحوم میرزا عبدالرحیم متخلص به حشمت شیرازیست...
شبی فرهاد اگر بیند به خواب آن لعل نوشین را ز لوح سینه با ناخن تراشد نقش شیرین را ز چین زلف خم در خم زنی رسم جهان بر هم همه مشک آورند از چین تو از مشک آوری چین را دل ما را قراری نیس...
ای نفس من ای همیشه مایل به ذنوب تا چند کنی ز مردمان ستر عیوب گر زیرک و صاحب فن و صاحب هنری رو ستر عیوب کن ز علام غیوب
من دیده به احسان علی دارم و بس سر در خط فرمان علی دارم و بس هرکس زده دست خود بدامان کسی من دست بدامان علی دارم و بس