شمارهٔ ۵۳ - در مدح دلشاد خاتون
خوش بر آمد به چمن با قدح زر نرگس ساقیا باده که دارد سر ساغر نرگس جام زرده به صبوحی که چو نرگس به صباح ریخت در جام بلورین می اصفر نرگس سرش از ساغر می نیست زمانی خالی همه سیر وزر خود
۹۵ شعر از سلمان ساوجی
خوش بر آمد به چمن با قدح زر نرگس ساقیا باده که دارد سر ساغر نرگس جام زرده به صبوحی که چو نرگس به صباح ریخت در جام بلورین می اصفر نرگس سرش از ساغر می نیست زمانی خالی همه سیر وزر خود
بسم نبود جفای رخ چو یاسمنش بنفشه نیز گرفت است جانب سمنش غزالم از کله تا طوق بست بر گردن به گردن است بسی خون آهوی ختنش دل از عقیق لب او حریق گلگون خواست چو لاله داد در اول پیاله درو
مبشران سعادت برین بلند رواق همی کنند ندا در ممالک آفاق که سال هفتصد و پنجاه و هفت رجب به اتفاق خلایق بیاری خلاق نشست خسرو ریو زمین به استحقاق فراز تخت سلاطین به دار ملک عراق خدایگا
ای حریم بارگاهت کعبه ملک و ملک ساحتت را روضه فردوس حدی مشترک در خط از عکس خطوطت سطح لوح لاجورد در گل از سهم اساست پای وهم تیز تک از فروغ شمسه دیوار ایوانت به شب ذره ها را در هوا بت
عید من آنکه هست خم ابرویش هلال بر عین عید ابروی چون نون اوست دال عیدی که قدر اوست فزون از هزار ماه ماهی که مثل او نبود در هزار سال خوش می خرامد ز بن گوش می کشد هر دم به دوش غالیه ز