قطعه شمارهٔ ۳
سلمان ساوجیای سکندر دولتی کاوصاف لطفت دم به دم
می گشاید از زبان صد چشمه حیوان مرا
تا قضا بستان سرای دولتت را ساخت ساخت
بلبل دستان سرای آن سرا بستان مرا
در زمانت ابر می گوید به آواز بلند
نیست کاری این زمان با قلزم و عمان مرا
شهسوار همتت چون عرصه عالم بدید
گفت دشوارست جولان اندرین ایوان مرا
مصطفی خلقی و تا من ما دحم در خدمتت
گاه می خواند فلک حسان و گه سلمان مرا
خسروا از روزگار بی سر و سامان مپرس
تا چرا می دارد آخر بی سر و سامان مرا
تا ز خوان نعمت او لقمه ای نان می خورم
می چکد صد قطره خون از دل بریان مرا
قصه با هر کس که گویم سر بگرداند ز من
کرده است القصه دور چرخ سرگردان مرا
مشکل احوال خود را عرضه خواهم داشتن
تا به لطفت حال آن مشکل شود آسان مرا
قلت مال و منال و کثرت اهل و عیال
