شمارهٔ ۲۴ - در مدح دلشاد خاتون
سلمان ساوجیزلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست
گوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست
زلف کافر کیش او پیوسته می دارد به زه
در کمین جان کانی را که دل قربان اوست
با لبان شکرینش نیست چندان لذتی
انگبین را کایت شیرینی اندرشان اوست
مشک چینی چیست تا باچین زلفش دم زند
خاک پایش خون بهای چین و ترکستان اوست
در بیان در و مرجان گوهری می سفت عقل
روح می گفت این عبارت از لب و دندان اوست
چشم ترکش را بگو تا ترک تازی کم کند
خاصه بر ملکی که سلطان بنده سلطان اوست
قبله شاهان عالم آنک از فرط عفاف
سجده کروبیان بر گوشه دامان اوست
آنک از بهر علو پایه در بدو ازل
طاق گردن خویشتن را بسته بر ایوان اوست
