شمارهٔ ۱ - در مدح سلطان اویس
ای غبار موکبت چشم فلک را توتیا خیر مقدم مرحبا اهلا و سهلا مرحبا رایت رایت به پیروزی چو چتر آفتاب سایه بر ربع ربیع انداخت از بیت الشتا باز چتر سایه بر نسرین چرخ انداخته فرخ و میمون
۹۵ شعر از سلمان ساوجی
ای غبار موکبت چشم فلک را توتیا خیر مقدم مرحبا اهلا و سهلا مرحبا رایت رایت به پیروزی چو چتر آفتاب سایه بر ربع ربیع انداخت از بیت الشتا باز چتر سایه بر نسرین چرخ انداخته فرخ و میمون
ز سیم برف زمین شد چون قلزم سیماب بیا و کشتی دریای لعل را دریاب بیا و یک دو قدح کش چه می کنی آتش که در شتا نرسد هیچ آتشی به شراب زآب سرخ می افتاد با زال خرد ازین محیط تلوح ار خروج م
سقی الله لیلا کصدغ الکواعب شبی عنبرین خال مشکین ذوایب فلک را به گوهر مرصع حواشی هوا را به عنبر مستر جوانب درفش بنفش سپاه حبش را روان در رکاب از کواکب مواکب برآراسته گردن و گوش و گر
سر سودای سر زلف تو تا در سرماست همچو مویت دل سودایی ما بی سر و پاست ما چو موی تو همه حلقه بگوشت شده ایم حلقه موی پریشان تو سر حلقه ماست مو به مو حال پریشانی ما می گوید مو به مو سر
خاک خون آغشته لب تشنگان کربلاست آخر ای چشم بلابین جوی خون بارت کجاست جز به چشم و چهره مسپر خاک این ره کان همه نرگس چشم و گل رخسار آل مصطفاست ای دل بی صبر من آرام گیر اینجا دمی کاند