شمارهٔ ۱ - مسمط در ستایش پروردگار - صامت بروجردی | ناهیدشمارهٔ ۱ - مسمط در ستایش پروردگار
صامت بروجردیاول ایجاد چون خدای تعالی
کرد پدید از قلم چو صورت اشیاء
گفت قلم بهر وصف ایزد یکتا
ای ز صفات تو ذات پاک تو پیدا
در دل هر ذره قدرت تو هویدا
هر کسی از چاره دست وی شده کوته
سوی تو آورده روی در گه و بی گه
جمله تو را بنده گر گدا و اگر شه
علم تو چون قدر تو ز عیب منزه
قدر تو چون علم تو ز نقص مبرا
نیست کسی را به کنه معرفتت پی
مرغ نفس روز و شب به گفتن یا حی
کرده به تن آشیان قرب تو را طی
جلوه حسن تو گر نتافته بر وی
روح به زندان گرفته بهر چه مأوا
مخزن عقل هر آنکه باشد ز گهر پر
در عجب ابلیس شد ز عجب و تکبر
هر که به راه محبت تو قدم زد
دولت جاوید جست و عزت سرمد
کار مجاز از حقیقت تو مؤید
عشق اگر از تو نیست بهر چه نبود
هیکل مجنون جدا ز هیبت لیلا
هر که شد اندر حریم قرب تو محرم
شاهی او شد به کاینات مسلم
نسل بنی آدم از تو گشت مکرم
گرنه تو را بنگرد به قالب آدم
سجده به آدم کنند ملایکه حاشا
دانش کونین در صفات تو قاصر
نیست کسی را به جز تو یاور و ناصر
بود ازل را وجود توست معاصر
خاصه معبودی و تو قادر و دانا
قهر تو اهل غرور را شده ناکب
مهر به چنگ سپهر ز امر تو راکب
نیست به قصد جلالت تو رسیدن
راه تو رفتن خوش است و روی تو دیدن
در شجر از جلوه تو گاه بریدن
طوطی شیرین سخن شکر شکن از تو
بلبل شیدا به گل کند سخن از تو
بوی سمن از تو و عطر یاسمن از تو
صانع صنعت گری که در چمن از تو
سوسن اسود شکفت و لاله حمرا
طره سنبل ز تاب جعد تو پرچین
سوی تو نرگس گشاده دیده حق بین
روی شقایق ز جام شوق تو رنگین
معنی توحید توست لفظ ریاحین
کز خط ریحان سبز می شود افشا
گلشن ایجاد را ز حکم تو رونق
لاله به سیر چمن ز وصل تو ملحق
مست مدام از شراب لعل مروق
مصدر اسرار توست ذکر انا الحق
کز لب منصور غنچه می شود انشا
نرگس شهلا به طرف باغ چو زنبق
برده چو سرو سهی ز حسن تو رونق
هست ثنای تو در شکوفه ی مفلق
از پی تعظیم توست بید معلق
خم شده در باغ ایستاده به یک پا
آنچه که مریی بود به کشور امکان
وانچه نهان است از تصور اعیان
جمله در اوصاف ذات توست ثناخوان
از غم سودای توست گشته پریشان
سنبل آشفته همچون زلف چلیپا
قلب معارف به داغ مهر تو مخزن
طالب دیدار توست شیخ و برهمن
دیده جمال تو جلوه گر که به گلشن
دیده حیرت شده است نرگس شهلا
خاتم مهر تو مهر کرده لب گل
غنچه نموده به صنعت تو تأمل
غرق به سیلاب شبنم است قرنفل
حسن تو را می کند اشاره به بلبل
گل به شکرخنده و شکوفه به ایما
دیر و حرم در پناه لطف تو آمن
ارض و سما را ز حضرت تو مأمن
عین ستایش تویی ز کعبه مومن
محض پرستش تویی ز معبد ترسا
فیض تو جان را مدد گر نرساند
تن به تمنای وصل روح بماند
درک صفای تو مشت خاک چه داند
قول تو را نطق عقل کل نتواند
دولت لطف تو بهتر از همه دولت
فضل تو اسباب فیض دولت و ملت
وا اسفا نزد حضرتت ز خجالت
بی خبر از خود چو باده خوار ز صهبا
هر چه بود عیب و نقص از همه پاکی
عین بقا عاری از فنا و هلاکی
در بر تو ماسویٰ کم از کف خاکی
با تو محاکم کی از محاکمه باکی
با تو محاسب خود از حساب چه پروا
این منم آن مستمند عاصی حیران
صدرنشین سریر غفلت و عصیان
منحرف از راه و رسم مذهب و ایمان
دل به تو مشغول گشته نفس به شیطان
نقد عمل از میانه رفته به یغما
مهر جهان ذوق بندگی ز دلم برد
شیشه عقلم به سنگ جهل و هوا خورد
گشته ز صاف حیات قسمت ما درد
گر پسری زشت و کور از پدری مرد
گفت چو بادام بود چشم تو زیبا
قامت جان خم به زیر بار غم توست
منتظر لطف های دم به دم توست
بی پر و بی بال صیدی از کرم توست
چون دیه با عاقله است از کرم توست
دادن کالا به شخص گمشده کالا
ای غم روی تو مونس شب و روزم
نور لقای تو شمع بزم فروزم
قهر تو سرمایه رضا است هنوزم
چون تو پسندی که من به حشر بسوزم
جنت و حور و قصور و کوثر و غلمان
نار جحیم و شرار دوزخ سوزان
در بر من هست با رضای تو یکسان
چون تو رضایی که من به دوزخ سوزان
سوزم هر دم به زیر سایه طوبیٰ
لایق هر کس هر آنچه دیده وادادی
بر رخ هر کس دری ز لطف گشادی
اول و آخر به جز تو نیست مرادی
گر به تمنا نمی رسیم و تو شادی
عین تمنای ما است ترک تمنا
نیست به خوان کرم به جز تو کریمی
صاحب احسان خاص و لطف عمیمی
مبدء اشیاء و معید عرش عظیمی
رازق و رحمانی و ریوف و رحیمی
خالق سبحانی و حکیمی و دانا
عین کمالات در وجود تو کامل
رسم خدایی بود به اسم تو شامل
بر همه کس کوه فیض تو نازل
حی و سمیع و بصیر و عالم و عادل
قادر و قیوم و فرد و وتر و توانا
صامت اگر بر در تو روی گذارد
دست دعایی ز روی صدق برآرد
روز قیامت ز دیده اشک ببارد
گرچه فتاده ز بار معصیت از پا