شماره ۹ - در مدح حضرت امیرالمؤمنین (ع)
شام هجران است ای دل دیده امید دار ای جگر خون شو ز جوی دیده خونبار بار گریه کن ای چشم چون ابر بهاران زار زار همچو من ای ناله نالان باش و برگو یار یار عاقبت گشتم ز هجر آن بت فرخار خو
۳۴ شعر از صامت بروجردی
شام هجران است ای دل دیده امید دار ای جگر خون شو ز جوی دیده خونبار بار گریه کن ای چشم چون ابر بهاران زار زار همچو من ای ناله نالان باش و برگو یار یار عاقبت گشتم ز هجر آن بت فرخار خو
اول ایجاد چون خدای تعالی کرد پدید از قلم چو صورت اشیاء گفت قلم بهر وصف ایزد یکتا ای ز صفات تو ذات پاک تو پیدا در دل هر ذره قدرت تو هویدا هر کسی از چاره دست وی شده کوته سوی تو آورده
افراخت علم پادشه گل به چمن باز فردوس صفت گشت همه تل و دمن باز بلبل به چمن شور درافکنده چو من باز باد سحری آمده در ملک ختن باز وز مشک ختن کرده جوان دیر کهن باز گلزار و گلستان همه شد
جهان فرتوت باز چمید زی فرهی کدورت فصل دی نهاد رو بربهی چمان شد اندر چمن دوباره سرو سهی بشیر فرورد داد به بلبلان آگهی که گل بسر بر نهاد دوباره تاج شهی فغان و آشوب را کنید از سریله ک