شمارهٔ ۴۰۱
اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی اگر نه محنت این نامساعد روزگارستی
۴۳۶ شعر از سنایی غزنوی
اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی اگر نه محنت این نامساعد روزگارستی
دلا تا کی سر گفتار داری طریق دیدن و کردار داری ظهور ظاهر احوال خود را ظهور ظاهر اظهار داری اگر مشتاق دلداری و دایم امید دیدن دلدار داری ز دیدارت نپوشیدست دلدار ببین دلدار اگر دیدار
آن دلبر عیار من ار یار منستی کوس لمن الملک زدن کار منستی گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریف سیاره کنون ریشه دستار منستی بر افسر شاهان جهانم بودی فخر گر پاردم مرکبش افسار منستی ور گل دهد
یار اگر در کار من بیمار ازین به داشتی کار این دلخسته را بسیار ازین به داشتی ور دل دیوانه رنگ من نبودی تند و تیز یا بهش تر زین بدی یا یار ازین به داشتی عاشق بیچاره ای بی پرسشست آخر
صنما آن خط مشکین که فراز آوردی بر گل از غلیه گوی که طراز آوردی گرچه خوبست به گرد رخ تو زلف دراز خط بسی خوبتر از زلف دراز آوردی گر نیازست رهی را به خط خوب تو باز تو رهی را به خط خوی