بخش ۱ - فصل فی بیان سبیلالسعادة والطریق المستقیم
چون تو بر ذره ای حساب کنی ور به شبهت بود عتاب کنی ور حرامی بود عذاب دهی روز محشر بدان عقاب دهی کی پسندی ز بنده ظلم و خطا ور تو رانی چرا دهی تو جزا چون حوالت کنم گنه به قضا گفته در
۵۶ شعر از سنایی غزنوی
چون تو بر ذره ای حساب کنی ور به شبهت بود عتاب کنی ور حرامی بود عذاب دهی روز محشر بدان عقاب دهی کی پسندی ز بنده ظلم و خطا ور تو رانی چرا دهی تو جزا چون حوالت کنم گنه به قضا گفته در
عامه تا در جهان اسبابند همه در کشتی اند و در خوابند دل عامی چو دیده یار است نیم بیمار و نیم بیدار است گنده و بی مزه است صحبت عام چون سگ پخته و چو مردم خام زان گروهی که سوی درویشان
ای منیری نمود مهتابت بس بود سایه ریسمان تابت نشود هیچ مردم مصلح هرگز از دست دیو لایفلح همچو مار از بدی و منحوسی همه ساله شکار طاوسی تا کت آموخت اختیار بدی که میاموز دی و مه خوردی ع
این گره را که نام کردی خویش هریکی گزدمند با صد نیش سرگران همچو پای در خوابند پرده در همچو تیز درآبند از ره مرگ و جسک ماده و نر آرزومند مرگ یکدیگر از جفا زشت گوی یگدگرند وز حسد عیب