بخش ۲۷ - حکایة فیالتّمثّل الصوفی
سنایی غزنویآن شنیدی که بد به شهر هری
خواجه فاضلی و پر هنری
خسته از رنج بی کرانه دهر
گشته از فضل خود یگانه دهر
از خرد رخت بر فلک برده
محنتش زیر پای بسپرده
محنتش را مگر یکی آن بود
که در اندوه قوت حمدان بود
مدتی بود تا که گای نداشت
پسری راست کرد و جای نداشت
چون پناهی نیافت مضطر شد
به ضرورت به مسجد ی در شد
دید محراب و مسجدی خالی
خواست تا گادنی کند حالی
چون برانداخت پرده از تل سیم
تا برد سوی چشمه ماهی شیم
