قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مذمت اهل روزگار
سنایی غزنویمرد هشیار در این عهد کم است
ور کسی هست بدین متهم است
زیرکان را ز در عالم و شاه
وقت گرم است نه وقت کرم است
هست پنهان ز سفیهان چو قدم
هر کرا در ره حکمت قدم است
و آنکه را هست ز حکمت رمقی
خونش از بیم چو شاخ بقم است
و آن که بیناست برو از پی امن
راه دربسته چو جذر اصم است
از عم و خال شرف هر همه را
پشت و دل بر شبه نقش غم است
هر کجا جاه در آن جاه چه است
هر کجا سیم در آن سیم سم است
هر کرا عزلت و خرسندی خوست
گرچه اندر سقر اندر ارم است
