قصیدهٔ شمارهٔ ۶۹ - در وحدانیت ذات باری
سنایی غزنویای ذات تو ناشده مصور
اثبات تو کرده عقل باور
اسم تو ز حد و رسم بیزار
ذات تو ز جنس و نوع برتر
محمول نه ای چنانکه اعراض
موضوع نه ای چنانکه جوهر
فعلت نه به قصد آمر خیر
قولت نه به لفظ ناهی شر
حکم تو به رقص قرص خورشید
انگیخته سایه های جانور
صنع تو به دور دور گردون
آمیخته رنگهای دلبر
ببریده در آشیان تقدیس
وصف تو ز جبرییل شهپر
بگشاده به شه نمای تنزیه
حسنت ز عروس عرش زیور
هم بر قدمت حدوث شاهد
هم بر ازلت ابد مجاور
ای گشته چو آفتاب تابان
در سایه نور خود مستر
معشوق جهانی و نداری
یک عاشق با ساز و در خور
بنهفته به حر گنج قارون
