قصیدهٔ شمارهٔ ۹۳ - در نکوهش اصحاب دعوا
سنایی غزنویای جوان زیر چرخ پیر مباش
یا ز دورانش در نفیر مباش
یا برون شو ز چرخ چون مردان
ورنه با ویل و وای و ویر مباش
اثر دوزخ ار نمی خواهی
ساکن گنبد اثیر مباش
گر سعیدیت آرزوست به عدن
در سراپرده سعیر مباش
تو ورای چهار و پنج و ششی
در کف هفت و هشت اسیر مباش
در سرا ضرب عقل و نفس و فلک
ناقدی باش و جز بصیر مباش
در میان غرور و وهم و خیال
بسته دیو بسته گیر مباش
هر دمی با گشاد نامه عقل
گر تو سلطان نه ای سفیر مباش
