قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۶ - در صفات ذات اقدس باری
سنایی غزنویای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم
بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم
بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم
بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم
عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم
ملک عالمم و عالم اسرار نهانم
غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از من
منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم
پاک و بی عیبم و بیننده عیب همه خلقان
در گذارنده و پوشنده عیب همگانم
همه من بینم و بیننده نیی دیده دو چشمم
همه من گویم و گوینده نیی کام زبانم
شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت
شنوایان جهان را سخنان میشنوانم
حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند
