قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۲ - در مراتب مقام انسان
سنایی غزنویای ایزدت را رحمت آفریده
در سایه لطف بپروریده
ای نور جمالت از رخ تو
انگشت اشارت کنان بریده
آوازه تو در هوای وحدت
پیش از ازل و ابد خنیده
عرشی که سر آسیمه بود ز اول
در زیر قدمهایت آرمیده
بر فرش خرد گرد بر نشسته
تا عشق بساط تو گستریده
اندر ازل از بهر چاکرت خود
لبیک همه عاشقان شنیده
ای دست فرو شسته ز آفرینش
گشته ملکی هر کجا که دیده
بی روی تو عقلی ندیده صبحی
از مشرق روح القدس دمیده
بی زلف تو جانی ندیده دینی
با کفر عزازیل آرمیده
لاغر شده عقل از همه فضولی
از بس که ز تو فاقه ها کشیده
فربی شده روح از همه معانی
از بس که ز بستان تو چریده
