شمارهٔ ۸۵
سیف فرغانیای شهنشه چون غلامانت به در باز آمدم
عیب مشمر کز درت من بی هنر باز آمدم
دی برفتم کز پی فردا مگر کاری کنم
چون گدا امروز ناگاهان به در باز آمدم
صولجان ارجعی زد در قفای من چو گوی
رو نهادم سوی این میدان به سر باز آمدم
هرکجا رفتم غمت پیش از من آنجا رفته بود
گفتم از دست غمت این المفر باز آمدم
گرد بازار جهان دکان به دکان همچو سیم
گشتم و آخر به معدن همچو زر باز آمدم
اندر آن جانب مرا گلزار نزهت خشک گشت
من به بوی اینچنین گل های تر باز آمدم
از جوار تو که خورشید از تو دارد نور روی
چون هلالی رفته بودم چون قمر باز آمدم
من ازین دریا که موجش گوهر افشاند چو ابر
چون بخاری رفته بودم چون مطر باز آمدم
بهر ادراک معانی در نگارستان دهر
یک به یک کردم تماشای صور باز آمدم
گنج حکمت بود در هر ذره زآن خورشیدوار
