شمارهٔ ۹۰
ابراهیم شاهدی ددهدل ز کار و بار عالم سر به سر برکنده ام
می کشم بار غمت از جان و دل تا زنده ام
گرچه می گردد صراحی دم به دم بر جان من
چون قدح خونم خورد آن لعل من در خنده ام
نی شکر اشکسته شد آنگه ز لعلت کام یافت
زین سبب اشکستگان را از دل و جان بنده ام
سرو را نسبت به قدش کرده ام از راستی
از قدش با همت کوتاه خود شرمنده ام
چشم خواب آلود از سر گفته ام نرگس ولیک
همچو او من هم ز خجلت سر به پیش افکنده ام
تا شعاع آفتاب طلعتش بر من بتافت
در میان از تاب خورشید رخش تابنده ام
شاهدی تا واصله وصل تو بر جان وصل کرد
خلعت شاهان ندارد قدر پیش جنده ام
