غزل شمارهٔ ۲۳۹
نور رویش آفتابی دیگر است سایه او ماهتابی دیگر است زلف او درتاب رفت از دست دل تاب او را پیچ و تابی دیگر است گفتمش جان و دل جانان تویی گفت آری این جوابی دیگر است نقش می بندم خیالش را
۱٬۵۶۴ شعر از شاه نعمتالله ولی
نور رویش آفتابی دیگر است سایه او ماهتابی دیگر است زلف او درتاب رفت از دست دل تاب او را پیچ و تابی دیگر است گفتمش جان و دل جانان تویی گفت آری این جوابی دیگر است نقش می بندم خیالش را
جام گیتی نماست سید ما جان و جانان ماست سید ما دنیی و آخرت طفیل وی اند سید دو سراست سید ما سید ما محمد است به حق که رسول خداست سید ما خوش فقیری غنیست از عالم هم غنی از غناست سید ما
ملک جان در ولایتی دگر است تخت دل در حمایتی دگراست قول مستانه ای که ما گوییم بشنو او را حلاوتی دگر است دلبران در جهان فراوانند حسن ما را ملاحتی دگر است عاقلان را نهایتی است ولی عاشق
در دل ما عشقش از جان خوشتر است جان چه باشد عشق جانان خوشتر است عشق او گنجی و دل ویرانه ای گنج او در کنج ویران خوشتر است خوش بود یک جام می شادی ما بلکه می خوردن فراوان خوشتر است آب
عمر خوش باشد ولی با یار همدم خوشتر است یک دمی با همدمی از ملک عالم خوشتر است درد دل داریم و درد دل دوای درد ماست گرچه دل ریشیم زخم او ز مرهم خوشتر است مجلس عشقست و رندان مست و ساقی